زهى برق جانسوز خسرو چه تيغى * كه از سينهء خصم شايد نيامت
خهى تير دلدوز دارا چه شيرى * كه از چشم بدخواه بايد كنامت
در نصيحت و موعظه و مدح حضرت امير المؤمنين على بن ابى طالب
هركه بر عمر و جاه مغرور است * گوش او كر و چشم او كور است
عمر برفى رقيق را ماند * كه بر او آفتاب با حور است
جاه پيكى كه هركجا آسود * دم ديگر به پويه مأمور است
مرد عاقل اگر به كار جهان * نكند التفات معذور است
كاين جهان ديو خانهايست كز او * جم غمين است و ديو مسرور است
حاجت شرح نيست مكرش را * مكرهاى زمانه مشهور است
گور اگر در كمند بهرامى است * باز بهرام نيز در گور است
مور اگر طعمه خواستى از جم * باز جم نيز طعمهء مور است
بيشتر از لعاب گرمى نيست * گرچه اين اطلس است و سيفور است
زر به تحقيق خاك زردى بود * اگرش عزتيست از زور است
عين نور است اينكه آن نار است * عين نار است اينكه آن نور است
هست آب و گل اين سلالهء نال * گر ز پنجاب و گر ز لوهور است
و آنكه آن را عسل همىخوانى * فضلات لعاب زنبور است
گرمى و سرديى ز جذب سلوك * معنى زنجبيل و كافور است
حاجت انتظار محشر نيست * دمبهدم حشر و نفخهء صور است
هركه ديدار جو است همچو كليم * دل او را تجلى طور است
به نهايت چو دررسى نگرى * هركه آن ذاكر است مذكور است
چون مصور شود عبادت تو * اين يكى خلد و وان دگر حور است
لاجرم حاصل تو است قصور * چون بدان همت تو مقصور است
گر بجز حق مؤثرى بينى * ديدهء بينش تو رنجور است
جهد كن جهد تا كه دريابى * كاين جهان گنج و عشق گنجور است