تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1810

مساهمون:

ص١٨١٠

و له

دردها مشعله است و غم دود است * مرگ آتش‌زنه است و تن پود است چونكه پيرى رسد مهيا باش * يعنى اى خواجه گاه بدرود است به خرد روحها بقا يابد * نه به جسمى كه رنج فرسود است گرچه نابود مىشود تن مرد * روح چون بخرد است با بود است آدمى جان و هستى است و خرد * تن دنى كودنى پر از كود است معنى آدمى نه صورت اوست * كاين يكى شعله وان دگر دود است بىثمر اين و با ثمر دگرى * اين يكى بيد و آن دگر تود است شكل آدم كجا بود آدم * برگ امرود كى چو امرود است آنكه جان و تنش ز لطف يكيست * كامل الذات و معنى بود است على عالى است و از اعلى * نام او مشتق است و مأخوذ است

كنترل بهاريه و تخلص به مدحت حضرت سلطان

گرنه شمر با شمال بر سر كين است * گاه ملاقاتش از چه چين به جبين است پيچ‌وخم جعدهاى زنگيش از چيست * گرچه به صورت چو روى لعبت چين است صيد سمك را بر آب كس شبك افكند * بر سر آب ار نه از چه اين‌همه چين است فصل بهار است و باد غاليه بار است * يا گذرش از دو زلف غاليه گين است حاملهء گوهر است ابر و ازيرا * حامله‌آسا ز درد زه به جنين است سايد هر لحظه‌اش شكم به سر سرو * بنگر كز حمل تا چه مايه به طين است ليك چه هولش رسيده است ندانم * كآنچه فتد زو رسيده نيست جنين است گويى خود را بباخت تا كه نظر كرد * كش پسر زال با كمان به كمين است بر طرف كوه تا كه قوس قزح ديد * اشك‌فشانش دو چشم حادثه‌بين است لالهء پرژاله را نگر كه تو گويى * ساغر ياقوت پر ز در ثمين است سنبل و گل را به هم ببين كه بگويى * طره و روى نگار زهره‌جبين است چندان باريد از آسمان كه توان گفت * ابر نه دست خدايگان زمين است