و له
دردها مشعله است و غم دود است * مرگ آتشزنه است و تن پود است
چونكه پيرى رسد مهيا باش * يعنى اى خواجه گاه بدرود است
به خرد روحها بقا يابد * نه به جسمى كه رنج فرسود است
گرچه نابود مىشود تن مرد * روح چون بخرد است با بود است
آدمى جان و هستى است و خرد * تن دنى كودنى پر از كود است
معنى آدمى نه صورت اوست * كاين يكى شعله وان دگر دود است
بىثمر اين و با ثمر دگرى * اين يكى بيد و آن دگر تود است
شكل آدم كجا بود آدم * برگ امرود كى چو امرود است
آنكه جان و تنش ز لطف يكيست * كامل الذات و معنى بود است
على عالى است و از اعلى * نام او مشتق است و مأخوذ است
كنترل بهاريه و تخلص به مدحت حضرت سلطان
گرنه شمر با شمال بر سر كين است * گاه ملاقاتش از چه چين به جبين است
پيچوخم جعدهاى زنگيش از چيست * گرچه به صورت چو روى لعبت چين است
صيد سمك را بر آب كس شبك افكند * بر سر آب ار نه از چه اينهمه چين است
فصل بهار است و باد غاليه بار است * يا گذرش از دو زلف غاليه گين است
حاملهء گوهر است ابر و ازيرا * حاملهآسا ز درد زه به جنين است
سايد هر لحظهاش شكم به سر سرو * بنگر كز حمل تا چه مايه به طين است
ليك چه هولش رسيده است ندانم * كآنچه فتد زو رسيده نيست جنين است
گويى خود را بباخت تا كه نظر كرد * كش پسر زال با كمان به كمين است
بر طرف كوه تا كه قوس قزح ديد * اشكفشانش دو چشم حادثهبين است
لالهء پرژاله را نگر كه تو گويى * ساغر ياقوت پر ز در ثمين است
سنبل و گل را به هم ببين كه بگويى * طره و روى نگار زهرهجبين است
چندان باريد از آسمان كه توان گفت * ابر نه دست خدايگان زمين است