در مدح و ستايش پادشاه عهد
اى چو شب روز كرم در روزگارت * تا به شب بذل درم هر روز كارت
اى كف شه زينهار از اين تطاول * رحمتى بر كان كه اندر زينهارت
آن زيادتها كه از تخت سليمان * اندكى آمد ز عزم باد سارت
وان كنايتها كه از سد سكندر * رمزكى آمد ز حزم استوارت
هرچه اندر پرده آن بىپرده گردد * پرده بردارد ز در گر پيشكارت
آورد رجعت عناصر زى عناصر * از تن گردنكشان در كارزارت
حسرت كورش به گور اندر بسوزد * بيند ار بهرام گور اندر شكارت
خجلت ظلمش روانش برفروزد * يابد ار نوشينروان در روز بارت
خود نزار و پهلوى ملكت سمين زو * اى عجب از فعل شمشير نزارت
بىقرار و داده كشور را قرارى * اى شگفت از كار رمح بىقرارت
زحمت رويينهدز ديگر نديدى * ديدى ار رويينهتن اسفنديارت
نيز زى زابل نگشتى باز رستم * كابلى خنجر چو بودى در كنارت
بگذرد از سينهء خارا چو خارا * چون بجنبد خنجر خارا گذارت
ره سپارد طاير جانها چو طاير * چون بپرد ناوك گردون سپارت
شير گردون حيلت روباهى آرد * حمله چون بيند ز گرز گاوسارت
ده تن ار يكبار پيش صارم آرى * بارها حاجت نيفتد بر دو بارت
اى عجب تركت سوارى يك نماند * وز يكى ضرب تو بنمايد چهارت
عدت اعدا فزايد برميارش * كاتشى افتد به تيغ آبدارت
در صفت بهار و رياحين و تخلص به مدح ممدوح
گويى كه كوه طبع سمندر گرفته است * كز لاله جاى در دل آذر گرفته است
آن مرغ زندباف مگر مؤبديست راست * كاستاو زند و پا زند از سر گرفته است
بر سورى است سارى بنشسته در چمن * يا هندويى است جاى بر اخگر گرفته است
دورويه گل نظر كن در طرف بوستان * هر روى او جمالى ديگر گرفته است