تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1807

مساهمون:

ص١٨٠٧

در مدح و ستايش پادشاه عهد

اى چو شب روز كرم در روزگارت * تا به شب بذل درم هر روز كارت اى كف شه زينهار از اين تطاول * رحمتى بر كان كه اندر زينهارت آن زيادتها كه از تخت سليمان * اندكى آمد ز عزم باد سارت وان كنايتها كه از سد سكندر * رمزكى آمد ز حزم استوارت هرچه اندر پرده آن بىپرده گردد * پرده بردارد ز در گر پيشكارت آورد رجعت عناصر زى عناصر * از تن گردنكشان در كارزارت حسرت كورش به گور اندر بسوزد * بيند ار بهرام گور اندر شكارت خجلت ظلمش روانش برفروزد * يابد ار نوشين‌روان در روز بارت خود نزار و پهلوى ملكت سمين زو * اى عجب از فعل شمشير نزارت بىقرار و داده كشور را قرارى * اى شگفت از كار رمح بىقرارت زحمت رويينه‌دز ديگر نديدى * ديدى ار رويينه‌تن اسفنديارت نيز زى زابل نگشتى باز رستم * كابلى خنجر چو بودى در كنارت بگذرد از سينهء خارا چو خارا * چون بجنبد خنجر خارا گذارت ره سپارد طاير جانها چو طاير * چون بپرد ناوك گردون سپارت شير گردون حيلت روباهى آرد * حمله چون بيند ز گرز گاوسارت ده تن ار يك‌بار پيش صارم آرى * بارها حاجت نيفتد بر دو بارت اى عجب تركت سوارى يك نماند * وز يكى ضرب تو بنمايد چهارت عدت اعدا فزايد برميارش * كاتشى افتد به تيغ آبدارت

در صفت بهار و رياحين و تخلص به مدح ممدوح

گويى كه كوه طبع سمندر گرفته است * كز لاله جاى در دل آذر گرفته است آن مرغ زندباف مگر مؤبديست راست * كاستاو زند و پا زند از سر گرفته است بر سورى است سارى بنشسته در چمن * يا هندويى است جاى بر اخگر گرفته است دورويه گل نظر كن در طرف بوستان * هر روى او جمالى ديگر گرفته است