تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1806

مساهمون:

ص١٨٠٦
عقل ار بسنده بود رسل از چيست * بازى نه كار ايزد بىچونست مر زهر را به خيره مخوان ترياق * زهر است اينكه نامش افيونست معنى چو جان و لفظ چنان چون جسم * معنى چو نار و لفظ چو كانونست ويحك نه ساحر است مگر دنيا * هشيار شو كه بيهش مغبونست سحرش مخر فريب مخور زنهار * كاين لطف و مهر او همه وارونست مال جهان و اهل جهان بالقطع * اقطاع شيخ نجدى ملعونست هركس عزيز بوده ازو خوار است * هركو علا گزيده ازو دونست ها خاك ازو به فرق كيومرث است * ها خار ازو به چشم فريدونست اين خاك توده را چو نكو بينى * هر ذره پر ز قارن و قارونست در جزءجزء عالم جسمانى * چندين هزار اهرن و اهرونست هرچ آن ز خاك سرخ برون آيد * دلهاى رفتگان پر از خونست خاكست اينكه زر فريبنده است * آبست اينكه لؤلؤ مكنونست ياقوت سرخ خون دل كوه است * كز تب ز چشمش آمد بيرونست صهباى ناب حيض عروس رز * واينجاش نام بادهء گلگونست دانى كه گل چرا بدمد از خاك * در گل ز بس‌كه گل‌رخ مدفونست چشم سپنديار بود بىنور * بررسته نرگسى كه به هامونست روح فراسياب بود نالان * پيوسته غرشى كه به جيحونست اين سنبل سيه خط پرويز است * وين بيد واژگون قد مجنونست در خانقاه خاك به زانو سر * چندين هزار شبلى و ذوالنونست در مصر روح و نفس دو صد فرعون * هر لحظه غرق موسى و هارونست چندين مگو كه دهر چنين چون شد * دايم چنين به دست كه اكنونست از حكمت است شعر من اى نادان * ديگر مگو ز عالم غاوونست اين بهره‌ايست ايزدى اندر خلق * فيضى بزرگ و نغز و همايونست از آدم است تا به كنون در دهر * اندر زمانه نظم نه ايدونست از شاعران يونان گر پرسى * اوميرس است و ديگر سولونست
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1806 | رضا قليخان هدايت