تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1804

مساهمون:

ص١٨٠٤
آرى چوب كه سر نشست برف * نشگفت اگر خيزدش زهاب از گردش اين آس شد چو آس * رخسار مرا عنبرين ثياب بىشبهه سيه‌مو شود سپيد * آن را كه مكان اندر آسياب تا چند رخ شيرگون سهيل * درپوشم در قيرگون سحاب عيبم نه كه بر گونهء گنه * شد چيره مرا گونهء ثواب رفت آنكه كشيدى همى دلم * زى چنگ و نى و شاهد و شراب گه ديده سوى جلوهء قدح * گه گوش سوى نغمهء رباب جان در غم هر جعد پر ز پيچ * دل در خم هر زلف پر ز تاب زين‌پس من و از باده احتراز * زين‌پس من و از ساده اجتناب بگشايم از ديده سيل اشك * بربندم بر چشم راه خواب جايى ننشينم كه آن خطا * رايى بگزينم كه آن صواب زى شمس بتابم رخ از ظلال * زى بحر بپيچم سر از سراب تا ره نزند ديوم از عبور * تا گم نشود را هم از شعاب پاى من و سامان شهر شرع * دست من و دامان بو تراب شاهنشه ملك بقا على * كز خيمه قدرش فلك قباب

فى الحكمة و الموعظه

هژير به خرد داند كه دهر دار فناست * هرآن بنا كه فنا راست جمله رنج و عنا است به خواب ماند گيتى به صورت و به صفت * بدين حديث كه رانديم عقل و شرع گواست چنان كه شب همه خواب و صباح بيداريست * حيات قوم همه نوم و مرگ اصل بقاست اگر جهان نه سپنج است پس كجا شده‌اند * همان شهان كه ازيشان به غير نام هباست خردپژوه شناسد كه اين جهان فانيست * نمود بىبود است آنچه صورت دنياست گذشته را بشنيديم و بوده امروز * ولى ندانم هرچ آنكه حاصل فرداست كجا شدند بزرگان دين و دانش و عدل * كه اسمشان همه سيمرغ و جسمشان عنقاست حديث من همه از حكمت است و مغفرتست * نه كذب و فريه كه آن شيوه شيمهء شعر است
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1804 | رضا قليخان هدايت