آرى چوب كه سر نشست برف * نشگفت اگر خيزدش زهاب
از گردش اين آس شد چو آس * رخسار مرا عنبرين ثياب
بىشبهه سيهمو شود سپيد * آن را كه مكان اندر آسياب
تا چند رخ شيرگون سهيل * درپوشم در قيرگون سحاب
عيبم نه كه بر گونهء گنه * شد چيره مرا گونهء ثواب
رفت آنكه كشيدى همى دلم * زى چنگ و نى و شاهد و شراب
گه ديده سوى جلوهء قدح * گه گوش سوى نغمهء رباب
جان در غم هر جعد پر ز پيچ * دل در خم هر زلف پر ز تاب
زينپس من و از باده احتراز * زينپس من و از ساده اجتناب
بگشايم از ديده سيل اشك * بربندم بر چشم راه خواب
جايى ننشينم كه آن خطا * رايى بگزينم كه آن صواب
زى شمس بتابم رخ از ظلال * زى بحر بپيچم سر از سراب
تا ره نزند ديوم از عبور * تا گم نشود را هم از شعاب
پاى من و سامان شهر شرع * دست من و دامان بو تراب
شاهنشه ملك بقا على * كز خيمه قدرش فلك قباب
فى الحكمة و الموعظه
هژير به خرد داند كه دهر دار فناست * هرآن بنا كه فنا راست جمله رنج و عنا است
به خواب ماند گيتى به صورت و به صفت * بدين حديث كه رانديم عقل و شرع گواست
چنان كه شب همه خواب و صباح بيداريست * حيات قوم همه نوم و مرگ اصل بقاست
اگر جهان نه سپنج است پس كجا شدهاند * همان شهان كه ازيشان به غير نام هباست
خردپژوه شناسد كه اين جهان فانيست * نمود بىبود است آنچه صورت دنياست
گذشته را بشنيديم و بوده امروز * ولى ندانم هرچ آنكه حاصل فرداست
كجا شدند بزرگان دين و دانش و عدل * كه اسمشان همه سيمرغ و جسمشان عنقاست
حديث من همه از حكمت است و مغفرتست * نه كذب و فريه كه آن شيوه شيمهء شعر است