ايزد پى حشو جامهاش كرده * اين كشت پر از هزار جوزق را
در مدح پادشاه جنت جايگاه سلطان محمد شاه طاب ثراه
چه بود اين خرف مانده پير كهن را * كه همچون جوانان برآراست تن را
ز گل چهره كرد و ز سنبل ذوايب * ز شمشاد قامت ز غنچه دهن را
قد خود فروساخت سرو سهى را * بر خود برآراست برگ سمن را
يكى درنگر كز حرير مخضر * به بر كرده اينك چسان پيرهن را
نسيم ربيعى به نشو طبيعى * دم عيسوى داده گويى چمن را
بدخشان اگر نيست از لعل رخشان * چنين مملو از چيست دامن دمن را
ز بس قطره باران به هر سو ز باران * زند طعنه هر توده لجهء عدن را
ز بس سرخلاله كه بر ساحت تل * وداع عقيق از خجالت يمن را
شمر را نگر ز اهتزاز صبا رخ * كه ماند همى گيسوى پرشكن را
ز ناف زمين هر گياهى كه رويد * شميمش دهد شرم نافهء ختن را
تو گويى كه در عيد سلطان ايران * به خلعت بياراست تن مرد و زن را
محمد شه راد داراى غازى * كه يزدان به دو داده خلق حسن را
و له ايضا
به روز ابر و شب ماهتاب بادهء ناب * چنان خوش است و گوارا كه تشنهلب را آب
نكو است عيش همه روز خاصه وقت صبوح * خوش است مى همهشب ويژه در شب مهتاب
به رنگ باده چو شد شاخ و شخ ز لاله و گل * به باغ و راغ ببايد كشيد بادهء ناب
اشارتيست به مى خوردن اينكه در اين فصل * ز خاك لاله برآيد چو جام پر ز شراب
به وهمم آيد لاله آنچنانكه كسى * يكى پياله پرمى برون دهد ز تراب
همان زمين كه به ماهى دو پيش ازين گفتى * ز ابر و برف غرابست و بيضههاى غراب
ز بس شكوفه و گلهاى سيمرنگ كنون * به تن تو گويى پوشيده قاقم و سنجاب
به لعبتان چمن درنگر كه پندارى * به بر نموده همه از پرند سبز ثياب