تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1802

مساهمون:

ص١٨٠٢
ايزد پى حشو جامه‌اش كرده * اين كشت پر از هزار جوزق را

در مدح پادشاه جنت جايگاه سلطان محمد شاه طاب ثراه

چه بود اين خرف مانده پير كهن را * كه همچون جوانان برآراست تن را ز گل چهره كرد و ز سنبل ذوايب * ز شمشاد قامت ز غنچه دهن را قد خود فروساخت سرو سهى را * بر خود برآراست برگ سمن را يكى درنگر كز حرير مخضر * به بر كرده اينك چسان پيرهن را نسيم ربيعى به نشو طبيعى * دم عيسوى داده گويى چمن را بدخشان اگر نيست از لعل رخشان * چنين مملو از چيست دامن دمن را ز بس قطره باران به هر سو ز باران * زند طعنه هر توده لجهء عدن را ز بس سرخ‌لاله كه بر ساحت تل * وداع عقيق از خجالت يمن را شمر را نگر ز اهتزاز صبا رخ * كه ماند همى گيسوى پرشكن را ز ناف زمين هر گياهى كه رويد * شميمش دهد شرم نافهء ختن را تو گويى كه در عيد سلطان ايران * به خلعت بياراست تن مرد و زن را محمد شه راد داراى غازى * كه يزدان به دو داده خلق حسن را

و له ايضا

به روز ابر و شب ماهتاب بادهء ناب * چنان خوش است و گوارا كه تشنه‌لب را آب نكو است عيش همه روز خاصه وقت صبوح * خوش است مى همه‌شب ويژه در شب مهتاب به رنگ باده چو شد شاخ و شخ ز لاله و گل * به باغ و راغ ببايد كشيد بادهء ناب اشارتيست به مى خوردن اينكه در اين فصل * ز خاك لاله برآيد چو جام پر ز شراب به وهمم آيد لاله آن‌چنان‌كه كسى * يكى پياله پرمى برون دهد ز تراب همان زمين كه به ماهى دو پيش ازين گفتى * ز ابر و برف غرابست و بيضه‌هاى غراب ز بس شكوفه و گلهاى سيم‌رنگ كنون * به تن تو گويى پوشيده قاقم و سنجاب به لعبتان چمن درنگر كه پندارى * به بر نموده همه از پرند سبز ثياب