تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1799

مساهمون:

ص١٧٩٩
چگونه مر مرا به دلش ره بود * كه دل بود به سختيش چو مر مرا ز لعل آبدار به لبان او * به‌ويژه چون كشد به لعل ساغرا ز غمزه‌اش همان رسد مرا به دل * كجا رسد به رگ ز نيش نشترا سنان خسرو جهان گذر كند * هم آن‌چنان ز جوشن و ز مغفرا ابو المظفر آن ملك كه روز كين * به هر سپه دمى شود مظفرا به پيكرى كه تيغ او گذر كند * به چرخ رزمگه شود دو پيكرا فروزد اختر فلك ز شرم او * فرازد او بر آسمان چو اخترا كدام فصل كش نشد مسلما * كدام مرز كش نشد مسخرا چو پا نهد فراز تخت عاج خود * چو جا كند به كوههء تكاورا تو گويى آفتاب خاورى مگر * نموده رخ ز كوهسار خاورا يكى تن است و تير او به هر تنا * يكى سر است و تيغ او به هر سرا زهى خديو راستين كز آستين * همىبپاشى ابروار گوهرا يكى چكامه گفتمت كه آن‌چنان * نگفته هيچ نكته‌دان سخنورا پسند عاميان نيفتد اين سخن * فتد پسند خاصگان كشورا سخنوران باستان بر آستان * مرا شوند اگر بوند چاك را به يك طريق هركسى برفت و شد * مراست هردمى طريق ديگرا نه شعر من سزايت ارچه من شدم * ز شاعران هر زمانه اشعرا

در مدحت دودهء رسالت و امامت ائمهء اثنا عشر سلام الله عليهم اجمعين

به دانش كوش اى نادان و بينش جوى اى دانا * كه دانش سرورى ذىشأن و بينش خسروى و الا جهان شيرين نمودت در نظر و آوخ نمىدانى * كه چون فرهادكش پيريست اين فرتوت چهرآرا چه بندى دل بدان دلبر كه هردم با كسى ديگر * چه جويى وصل آن شاهد كه هر ساعت به ديگر جا
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1799 | رضا قليخان هدايت