تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1797

مساهمون:

ص١٧٩٧
گردون همه كين كند به مردان * سازند خصى بلى نران را بر انجمنى كه تاخت دشمن * اول بكشد مصدران را بارى چتوان كه دهر يار است * اين بىخردان و ابتران را ز آهن زنجير شير و از زر * بين حلقه فرج استران را مردان را قوت خون و ياقوت * يك‌دانه به فر غر اين غران را انده به سخن كشيد نطقم * مشغولى طبع همبران را مهدى چو ز آسمان درآيد * چه بهتر جاست اعوران را چون صور نخست بركشد بانگ * مردن اولى است جانوران را

در مدحت نواب فريدون ميرزاى مرحوم

بپرورد خواهى اگر داد و دين را * يكى پرور اى دهر مير گزين را ملك‌زادهء راد فرخ فريدون * كزو فخر مر زاده آبتين را به فيروزه آسمان‌خوار بيند * چنان كش نه زيبا است گويى نگين را شرف يابد از آفرين نام هركس * شرف زايد از نام او آفرين را جهان‌آفرين گاه او آفريدم * زهى فضل و منت جهان‌آفرين را خهى شهريارى كه خلد است و دوزخ * به هرجا مجسم كنى مهر و كين را ز تو كامكارى ز تو نامدارى * سمند و كمند و كمان و كمين را پى خدمت تست كاندر مشيمه * كواكب فزايند نيرو جنين را هم از شوق داغ تو است اينكه آهو * ز هر عضو بپروراند سرين را به ژچارم فلك نيك ماند سمندت * تو زينت دهى خاصه چون صدر زين را گزين تيرت اسپنديار ار بخوردى * شمردى بهين سرمه تير گزين را چو در زن كه درزى سپوزد بتوزى * بسنبد چنان بارهء آهنين را زمين‌بوس خواهد به راه تو گردون * ازيرا همى گرد گردد زمين را حسود تو را كس نظير تو خواند * كس انباز كوثر نهد پارگين را چو شير ژيان كى به سرپنجه كوشد * چو وارونه پوشد خرى پوستين را