تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1798

مساهمون:

ص١٧٩٨

در تهنيت شهر شيراز به ورود مسعود خاقان صاحبقران مغفور

بخ‌بخ لك اى ديار فرح‌زا * فرخ و فرخنده و خجسته و زيبا چرخ هنر آمدى ز معبر خسرو * گنج گهر آمدى ز مقدم دارا قبلهء عالم شدى ز قبلهء عالم * مفخر دنيا شدى ز مفخر دنيا تا به تو به نهادگى ز عرصهء رى روى * تا به تو بگرفت جم ز ساحت جى جا دشت تو شد در صفا چو وادى ايمن * كوه تو شد در سنا چو سينهء سينا مايه برانباشتت به روضهء مينو * پايه برافراشتت به قبهء مينا آب تو صفوت‌فزاى كوثر صافى * خاك تو نكهت‌زداى عنبر سارا بس‌كه ز سرهنگها به هر سو غلغل * بس‌كه ز سربازها به هر كو غوغا ناى خروشندگان و سرمهء مكى * گوش نيوشندگان و صخرهء صما كوه و در از جوش و جيش خاقان گردون * بام و بر از موج فوج سلطان دريا گردونى آهنين به عرصهء ميدان * دريايى آتشين به پهنهء بيدا كوكب آن چرخ جمله خنجر بران * ماهى آن بحر جمله صارم برا اينت سكندر كه دهر بر وى حيران * اينت سليمان كه چرخ بر وى شيدا سدى از آهن كشيد از در همت * در ره يأجوج گر سكندر دانا خسرو صاحبقران به راه همان قوم * سدى از زر ناب بست به عمدا راحت خلق ديار جست و گرنه * بود حسامش سدى سديد به هيجا همت ايران خداى بين و شه روم * نام مبر زو بر شهنشه و الا

در صفت محبوب و مدحت ممدوح

دلم ربوده دلبرى سمن برا * سياه سنبلش به ياسمن برا به رخ جنت و به چشم حور عين * به قد چو طوبى و به لب چو كوثرا سياه‌چشمكان بسان آهوان * بگرد آهوان سياه خنجرا اگرنه چهر او چو مهر ازچه‌رو * جهان بود ز چهر او منورا اگرنه زلف او چو نافه از چه ره * سرا شود ز زلف او معطرا