در تهنيت شهر شيراز به ورود مسعود خاقان صاحبقران مغفور
بخبخ لك اى ديار فرحزا * فرخ و فرخنده و خجسته و زيبا
چرخ هنر آمدى ز معبر خسرو * گنج گهر آمدى ز مقدم دارا
قبلهء عالم شدى ز قبلهء عالم * مفخر دنيا شدى ز مفخر دنيا
تا به تو به نهادگى ز عرصهء رى روى * تا به تو بگرفت جم ز ساحت جى جا
دشت تو شد در صفا چو وادى ايمن * كوه تو شد در سنا چو سينهء سينا
مايه برانباشتت به روضهء مينو * پايه برافراشتت به قبهء مينا
آب تو صفوتفزاى كوثر صافى * خاك تو نكهتزداى عنبر سارا
بسكه ز سرهنگها به هر سو غلغل * بسكه ز سربازها به هر كو غوغا
ناى خروشندگان و سرمهء مكى * گوش نيوشندگان و صخرهء صما
كوه و در از جوش و جيش خاقان گردون * بام و بر از موج فوج سلطان دريا
گردونى آهنين به عرصهء ميدان * دريايى آتشين به پهنهء بيدا
كوكب آن چرخ جمله خنجر بران * ماهى آن بحر جمله صارم برا
اينت سكندر كه دهر بر وى حيران * اينت سليمان كه چرخ بر وى شيدا
سدى از آهن كشيد از در همت * در ره يأجوج گر سكندر دانا
خسرو صاحبقران به راه همان قوم * سدى از زر ناب بست به عمدا
راحت خلق ديار جست و گرنه * بود حسامش سدى سديد به هيجا
همت ايران خداى بين و شه روم * نام مبر زو بر شهنشه و الا
در صفت محبوب و مدحت ممدوح
دلم ربوده دلبرى سمن برا * سياه سنبلش به ياسمن برا
به رخ جنت و به چشم حور عين * به قد چو طوبى و به لب چو كوثرا
سياهچشمكان بسان آهوان * بگرد آهوان سياه خنجرا
اگرنه چهر او چو مهر ازچهرو * جهان بود ز چهر او منورا
اگرنه زلف او چو نافه از چه ره * سرا شود ز زلف او معطرا