هم اندر مبتلاسوزى چو خوى دلبر خلخ * هم اندر گيتىافروزى چو روى گلرخ يغما
بخورد آيد اگر سازى نعامهوار از آن خور * بجا باشد اگر گيرى سمندرسار در آنجا
به دوش آور سمور و خز فروزان ساز تاغ و گز * بساغر ريز خون رز فروخوان مطرب گويا
بخواه از ساقى ساده دمادم ساغر باده * مىاى همرنگ بيجاده سرورافزاى و غمفرسا
در مخاطبه به محبوبه و تشبيهات مرغوبه
لؤلؤ چه نهى به لاله تزيين را * چنبر چه كنى كمند مشكين را
پروين تو تا به ماه چشمم ديد * از چشم فكند ماه و پروين را
نسرين تو ديده بر فراز سرو * تا ديده نديده سرو و نسرين را
در دام نهند دانه صيادان * مر صيد هواييان مسكين را
غير تو كه ديده است صيادى * بر دانه كشيده دام پرچين را
در جرثقيل بس هنرمندان * آورده شگفت سور و آذين را
من جز تو نديدهام كه آويزد * بر موى نزار كوه سيمين را
در صفت بهار و تواتر امطار و صفاى فصل و حرمان يار
چو بردى از برم اى دهر يار و ياران را * ازين چه سودم كاوردهاى بهاران را
بهار گرچه شگرفست و باغ گرچه بديع * به دل نشايند اين هر دو روى ياران را
به لالهزار چسان رو كنم كه دامانم * ز پاره دل همتا است لالهزاران را
به جويبار چرا بگذرم كه چشمانم * ز اشك جارى مايه است جويباران را
كبود سوسن و نيلى بنفشگان در باغ * به ننگرى به كه مانند سوكواران را
مغان به زمزمهگويى درآمدند به دير * ز بسكه زمزمه مر قمريان و ساران را