تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1793

مساهمون:

ص١٧٩٣
هم اندر مبتلاسوزى چو خوى دلبر خلخ * هم اندر گيتىافروزى چو روى گل‌رخ يغما بخورد آيد اگر سازى نعامه‌وار از آن خور * بجا باشد اگر گيرى سمندرسار در آنجا به دوش آور سمور و خز فروزان ساز تاغ و گز * بساغر ريز خون رز فروخوان مطرب گويا بخواه از ساقى ساده دمادم ساغر باده * مىاى همرنگ بيجاده سرورافزاى و غم‌فرسا

در مخاطبه به محبوبه و تشبيهات مرغوبه

لؤلؤ چه نهى به لاله تزيين را * چنبر چه كنى كمند مشكين را پروين تو تا به ماه چشمم ديد * از چشم فكند ماه و پروين را نسرين تو ديده بر فراز سرو * تا ديده نديده سرو و نسرين را در دام نهند دانه صيادان * مر صيد هواييان مسكين را غير تو كه ديده است صيادى * بر دانه كشيده دام پرچين را در جرثقيل بس هنرمندان * آورده شگفت سور و آذين را من جز تو نديده‌ام كه آويزد * بر موى نزار كوه سيمين را

در صفت بهار و تواتر امطار و صفاى فصل و حرمان يار

چو بردى از برم اى دهر يار و ياران را * ازين چه سودم كاورده‌اى بهاران را بهار گرچه شگرفست و باغ گرچه بديع * به دل نشايند اين هر دو روى ياران را به لاله‌زار چسان رو كنم كه دامانم * ز پاره دل همتا است لاله‌زاران را به جويبار چرا بگذرم كه چشمانم * ز اشك جارى مايه است جويباران را كبود سوسن و نيلى بنفشگان در باغ * به ننگرى به كه مانند سوكواران را مغان به زمزمه‌گويى درآمدند به دير * ز بس‌كه زمزمه مر قمريان و ساران را
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1793 | رضا قليخان هدايت