در صفت فصل دى و ورود جنود برف و نعت آتش و بادهء ناب
چه كرد آن شارهلعلى چه كرد آن كرته مينا * كه شخ سيمابگون حله است و تل سنجابگون ديبا
هوا كافور بيزستى سما سيماب ريزستى * شمر پرتيغ تيزستى شجر پربيضهء بيضا
دمنها چون چمن يكسر چمنها پرسمن يكسر * فلك پرنسترن يكسر جهان پرلؤلؤ لالا
زمين خشك شد چو نرود و دشت صاف چون تشنه * نه پشته است آنكه باشد كه نه رود است اين بود دريا
مگر پيلان صف بسته به هم خرطوم پيوسته * خرامان رام و آهسته گهى پاينده گه پويا
چو بختى همست گردد افكند كف از دهان بيرون * شگفتا پيل بالا افكند كف پيل ازين بالا
ز بس پيلان پوينده ز بالا كفك افكنده * نه رخشان مهر رخشنده نه پيدا عالم پيدا
كنون آن نغز خاتون ختن بنهفته چهرستى * كه چون لعل بدخشانش رخى رخشان بد و زيبا
شبستان را گلستان كن سرا را چهر مستان كن * هوا را سنبلستان كن ز دود عنبر سارا
من و آن لعلگونژاله كه اژدرهاى اكاله * همش سنبل همش لاله نهان در زير و در بالا
پديدار آمده از آهن و چون آب ازو آهن * عيان گرديده از خارا و همچون خاك ازو خارا
به بالان اژدرى ماند كه از كينش تنى لرزان * بغضبان روسىاى ماند كه از خشمش رخى حمرا