تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1792

مساهمون:

ص١٧٩٢

در صفت فصل دى و ورود جنود برف و نعت آتش و بادهء ناب

چه كرد آن شاره‌لعلى چه كرد آن كرته مينا * كه شخ سيمابگون حله است و تل سنجابگون ديبا هوا كافور بيزستى سما سيماب ريزستى * شمر پرتيغ تيزستى شجر پربيضهء بيضا دمنها چون چمن يكسر چمنها پرسمن يكسر * فلك پرنسترن يكسر جهان پرلؤلؤ لالا زمين خشك شد چو نرود و دشت صاف چون تشنه * نه پشته است آنكه باشد كه نه رود است اين بود دريا مگر پيلان صف بسته به هم خرطوم پيوسته * خرامان رام و آهسته گهى پاينده گه پويا چو بختى همست گردد افكند كف از دهان بيرون * شگفتا پيل بالا افكند كف پيل ازين بالا ز بس پيلان پوينده ز بالا كفك افكنده * نه رخشان مهر رخشنده نه پيدا عالم پيدا كنون آن نغز خاتون ختن بنهفته چهرستى * كه چون لعل بدخشانش رخى رخشان بد و زيبا شبستان را گلستان كن سرا را چهر مستان كن * هوا را سنبلستان كن ز دود عنبر سارا من و آن لعل‌گون‌ژاله كه اژدرهاى اكاله * همش سنبل همش لاله نهان در زير و در بالا پديدار آمده از آهن و چون آب ازو آهن * عيان گرديده از خارا و همچون خاك ازو خارا به بالان اژدرى ماند كه از كينش تنى لرزان * بغضبان روسىاى ماند كه از خشمش رخى حمرا
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1792 | رضا قليخان هدايت