كرده در آينهء حسن رخ خود شيدايت * طره زان سلسله آويخته اندر پايت
گشت پايان تو پيدا مگر اى دشت ، جنون * برنتابيد به شيدايى ما صحرايت
* * *
مىزند گوى و دلم خون كه به جولانگه او * تا سر كيست كه در پاى سمند افتاد است
مىبرم رشك به دشمن چه توان كرد كه دوست * آشناييست كه بيگانه پسند افتاد است
* * *
سنبل زلف تو يك خوشه و يك شهر گداى * گندم خال تو يكدانه و صد مسكين است
* * *
مىرود از پى تركان يغما * چه كند كار فلك وارونست
* * *
ما خراب از غم و خمخانه ز مى آباد است * ناصح از باده سخن كن كه نصيحت باد است
سيل كهسار خم از ميكده در شهر افتاد * واى بر خانه پرهيز كه بىبنياد است
گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله من * آنچه البتّه به جايى نرسد فرياد است
* * *
طره و كاكلى از سر خردم بيرون كرد * عاقبت الفت اين سلسلهام مجنون كرد
* * *
نه خال و خط و كاكل و زلفست كه حسنش * آورده پى كشتن يغما رقمى چند
* * *
در بتكده گر خانهيى آباد توان كرد * از كعبه مسلمانم اگر ياد توان كرد
* * *
زلف در پاى تو بيمست كه ديوانه شوم * آه بينم اگر اين سلسله بر پاى دگر
و له
نه زاهد بهر پاس دين ننوشد مى از آن ترسد * كه گردد آشكارا گاه مستى كفر پنهانش