خطش دميد و چشمانش مايل به عارض اوست * آرى به سبزه الفت دارند ميگساران
گر روز حشر باشد آن غمزه بر سر جنگ * يا رب كه مىپذيرد عذر گناهكاران
1067 يغماى جندقى
نام شريفش ميرزا ابو الحسن و از نجبا و اشراف جندق بوده ولى در عراق تحصيل كمالات نموده پيوسته با اعاظم و اكابر و ابناى ملوك و ارباب سلوك مصاحب و معاشر و در به دو جوانى چندى به نويسندگى ذو الفقار خان سردار سمنانى كه مردى شجاع تندخوى فحاش بود گرفتار شده بناء عليه بر سبيل طيبت بعضى اشعار هزلآميز گفته آن مجموعه را سرداريه ناميده و در ميان خلايق انتشار و اشتهار يافته و الا حسن خلق مشار اليه بيش از بيانست و در نظم و نثر و خط و صحبت و وفاق و حقوق بىنظير ديوانش حاضر نيست ناچار به بعضى از اشعارش اين نامه را زينت مىدهد .
غزليات
چشم سيهمستش نه خود بگشود از هم ديده را * فرياد من بيدار كرد اين فتنهء خوابيده را
* * *
مگو كافر ندارد راه در جنت بيا بنگر * بر آن روى بهشتى زلف كافر خال هندو را
* * *
دل اگر سركشد از خط بسپارش سر زلف * چاره زنجير بود بندهء نافرمان را
توان دانست باز از ديدن يارم پس از كشتن * كه در دل حسرتى دارم به غير از سربريدنها
* * *