خونست دلم دلم ز محنت چونست * چونست دلم ز غصه خونست دلم
1065 شيخ يوسف كرد سنندجى
از شيخزادگان آن ولايت و صاحب فضيلت بوده در نزد ولات كردستان عزت تمام داشته معاصر امان اللّه خان والى و اين چند بيت از نتايج آن طبع عالى است :
عجب مدار كه زاهد مريد جام نشد * نخست قسمت خاصان نصيب عام نشد
دميد كوكب طالع ز بادهام در جام * ولى چه فايده كاين دولتم مدام نشد
كبوتر دل ما را به دير و كعبه مخوان * مجال پر زدن ما بر اين دو بام نشد
1066 يوسف گرجى
از پروردگان نواب شاهزاده محمود ميرزاى قاجار ابن خاقان صاحبقران طاب ثراه بوده ملاقاتش اتفاق نيفتاده اين ابياتش از سفينة المحمود نقل افتاده است از اوست :
اول از سنگ ستم بالوپر من مشكن * چون ز بند غمت آخر كنى آزاد مرا
* * *
دردا كه تا كه بود گلستانى و گلى * صياد جورپيشه ز دامم رها نكرد
* * *
شد روان در پى خال رخ او مرغ دلم * آه كز زلف شكن در شكنش غافل بود
* * *
نگذاشت ز هستيم اثر جلوهء رويى * اين آتش جانسوز ندانم ز كجا بود
* * *