هركه زين جانوران صورت آدم با اوست * هرچه . . . . اندر همه عالم با اوست
شرع بربسته به مردم به مثل دانى چيست * ديو زنقحبه كه انگشترى جم با اوست
گرنه زنقحبهاى از لعل بتان دست مدار * كان سليمان زمانست كه خاتم با اوست
با تو اى زاهد . . . چه رامش ز بهشت * هرگز آن عيد نيايد كه محرم با اوست
در ميان دلبر . . . و به رقيبش بكنار * چه تمتع ز بهشتى كه جهنم با اوست
مرگ ازين هستى . . . رهاند تن مرد * جان سزد برخى آن زخم كه مرهم با اوست
همه حيران توانايى زنقحبه دلم * تا چسان قطره خونى دوجهان غم با اوست
و له
من نگويم آفرينش سربهسر . . . اند * جنس حيوان خاصه ناطق بيشتر . . . اند
غير ارواح مكرم كز نظرها دور باد * دور و نزديك آنچه آيد در نظر . . . اند
برخى از تقليد اخوان پارهيى از بطن مام * زمرهاى زنقحبه از پشت پدر . . . اند
غالب آنان را كه مردمتر ستايى در قياس * چون بدقت بنگرى . . . تر . . . اند
هرچه اين . . . داند داند آن . . . ليك * مصلحت را بر خلاف يكديگر . . . اند
نيمه گويند آدمى سازند فوجى از سروش * اين اگر خود راست آنان تا كمر . . . اند
و له
مرا آه آتشين زان خط مشكآلود برخيزد * زهى . . . كاتش همى از دود برخيزد
سزا رزم است ارواح مكرم را ولى چالش * كجا با يك جهان . . . زين معدود برخيزد
* * *
از ميم انكار كو . . . لر . . . لر * خوشتر از اين كار كو . . . لر . . . لر
برج رويين سارانده توپ برج او بارمى * توپ برج او بار كو . . . . لر . . . لر
فتنه عالمگير شد در مأمنى بايد گريخت * خانهء خمار كو . . . لر . . . لر