تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1787

مساهمون:

ص١٧٨٧
هركه زين جانوران صورت آدم با اوست * هرچه . . . . اندر همه عالم با اوست شرع بربسته به مردم به مثل دانى چيست * ديو زن‌قحبه كه انگشترى جم با اوست گرنه زن‌قحبه‌اى از لعل بتان دست مدار * كان سليمان زمانست كه خاتم با اوست با تو اى زاهد . . . چه رامش ز بهشت * هرگز آن عيد نيايد كه محرم با اوست در ميان دلبر . . . و به رقيبش بكنار * چه تمتع ز بهشتى كه جهنم با اوست مرگ ازين هستى . . . رهاند تن مرد * جان سزد برخى آن زخم كه مرهم با اوست همه حيران توانايى زن‌قحبه دلم * تا چسان قطره خونى دوجهان غم با اوست

و له

من نگويم آفرينش سربه‌سر . . . اند * جنس حيوان خاصه ناطق بيشتر . . . اند غير ارواح مكرم كز نظرها دور باد * دور و نزديك آنچه آيد در نظر . . . اند برخى از تقليد اخوان پاره‌يى از بطن مام * زمره‌اى زن‌قحبه از پشت پدر . . . اند غالب آنان را كه مردم‌تر ستايى در قياس * چون بدقت بنگرى . . . تر . . . اند هرچه اين . . . داند داند آن . . . ليك * مصلحت را بر خلاف يكديگر . . . اند نيمه گويند آدمى سازند فوجى از سروش * اين اگر خود راست آنان تا كمر . . . اند

و له

مرا آه آتشين زان خط مشك‌آلود برخيزد * زهى . . . كاتش همى از دود برخيزد سزا رزم است ارواح مكرم را ولى چالش * كجا با يك جهان . . . زين معدود برخيزد
* * *
از ميم انكار كو . . . لر . . . لر * خوش‌تر از اين كار كو . . . لر . . . لر برج رويين سارانده توپ برج او بارمى * توپ برج او بار كو . . . . لر . . . لر فتنه عالم‌گير شد در مأمنى بايد گريخت * خانهء خمار كو . . . لر . . . لر