تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1782

مساهمون:

ص١٧٨٢
در پاى تو تا سر نفشانم روزى * دستم ز سر زلف تو كوتاه مباد
* * *
برهم زنى آيين وفا مىدانم * خواهى شدن از روى جفا مىدانم وعده دهيم كه بازآيم ببرت * بر وعده نمىكنى وفا مىدانم
* * *
چون نرگس بيمار تو زاريم همه * همچون زلف تو بىقراريم همه خون‌بار ز ديده آتش‌افشان ز دليم * در هجر تو بنگر به چه كاريم همه

1064 يارى اصفهانى

اسمش ميرزا محمد حسين چندى به منادمت امراى زنديه به سر برده مردى خوش‌حالت بوده در سنهء 1215 درگذشته در غزل‌سرايى طبع متوسطى داشته از اوست :
من از اهل وفا نه بندهء اين در نه آخر خود * يكى ز اهل هوس پندارم اى دربان و در بگشا
* * *
اى باغبان كه گفتى باغ گلم خزان شد * اكنون بيا و با من بگذار اين خزان را
* * *
گفتى بىمن چه حال دارى * كس بىتو بگو چه حال دارد
* * *
همدمست اين دم بت سيمين‌تنم * آسمان گويا نمىدانم منم پيش گلها عزت خاريم نيست * مىكنم دل خوش كه مرغ گلشنم
* * *
همىگويى غمش در دل نهان دار * نصيحت‌گو نمىگويى دلت كو
* * *
گفتى كه بگويمت كه چونست دلم * خون از ستم سپهر دونست دلم
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1782 | رضا قليخان هدايت