تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1781

مساهمون:

ص١٧٨١
مى خوردن شبهاى تو مردم همه گويند * در شهر به گوش تو همانا نرسيده خوى بر رخ تو يا به گلى قطره شبنم * يا باده نابست كه بر لاله چكيده
* * *
اى كه بناز مىروى پاى به احتياط نه * جان و دلست اين‌همه فرش به خاكراه تو نفحه سبزه خطت جان بفزايدم به تن * مايهء جان مگر بود تعبيه در گياه تو
* * *
به يكى تير نگاهم تو كه بر خاك فكندى * چه فتاد است كنونت كه به فتراك نبندى شد بلاى دل ما چشم سياه تو مبادا * رسد از چشم بدى ناگهت آزار و گزندى بند بگذار چو آيى سوى نخجير كه دارى * بر كف از زلف پر از حلقه تابنده كمندى جز محبت به تو چيزى نپسنديم تو آيا * از چه با دلشدگان اين‌همه بيداد پسندى ناصحا پند هما چند ز سوداى نكويان * هيچ ديوانه شنيدى كه دهد گوش به پندى
* * *
نسيم كوى تو دوشم غمى به دل افزود * به باد رفته در آنكو مگر غبار كسى
* * *
ما را دل سودازده‌اى بود كه آن نيز * در دام سر زلف تو شد بسته به مويى يا رب زچه‌رو بود كه دوش از همه سو بود * روى همه سوى تو و چشم تو به سويى
* * *
گر بدين قامت دلجوى خرامى نگذارى * دل‌وجانى كه به دام سر آن زلف نيارى زاب چشمم به همه شهر يكى خانه نمانده * آه از آن روز كه بيرون جهد از سينه شرارى

و له ايضا

دل در برم آهنگ تپيدن دارد * مرغى ز قفس ميل پريدن دارد گويى خبرى زامدن يارش هست * كز سينه سر برون دويدن دارد
* * *
اى ماه دلت از غمم آگاه مباد * غم را به دل تو هيچ‌گه راه مباد
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1781 | رضا قليخان هدايت