تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1780

مساهمون:

ص١٧٨٠
نيستم آگه ز حال دل ولى دانم كه دوش * طايرى در ناله بود و ناله‌اش جانكاه بود
* * *
چو خود ديوانه‌اى خواهم كه گاهى * تهى سازم دل از فرزانه‌اى چند
* * *
عجز پيش آر و مشو غره كه در روز جزا * اين‌همه صومعه‌داران خجل از طاعاتند ناله و درد و غم و سوز دل از بوالهوسى * ور نه دلباختگان ايمن ازين آفاتند كاش آنان كه شب و روز به طوف حرمند * ياد آرند از آن قوم كه در ميقاتند چه نكو گفته شهنشاه جهان آنكه ز وى * جمله شاهان جهان در طلب حاجاتند صبر پيش آر هما شاه ز كار آگاهست * خسروان نيز گهى در صدد مافاتند
* * *
در راه وفاى او زدم گام * چندانكه ز پا فتادم آخر
* * *
تا تو را يار ديدم از همه‌كس * دوختم همچو باز ديده باز دل محمود را پريشان كرد * آنكه آشفته ساخت زلف اياز
* * *
دل ما با سر زلف تو چو پيوست به هم * اى بسا كس كه از افسوس زند دست به هم به فسونى كه كند غير مكن رشته مهر * آن‌چنان پاره كه ديگر نتوان بست به هم جوربين كز پى تاراج دل و دين هماى * يار گشتند دو هندو بچهء مست به هم

و له ايضا

دى يكى گفتا كه آن زلف دوتا پيراسته * دوش مىديدم بسى از شام هجران كاسته
* * *
شهرى دل‌آشفته ز مويى كه شنيده * يا بسته به مويى دل يك شهر كه ديده با غير كسى ديده به جاييت و گرنه * زين گونه چرا رنگ ز روى تو پريده باشد ز مكيدن اثرى بر لبت افسوس * تا باز كه ديگر لب لعل تو مكيده