تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1778

مساهمون:

ص١٧٧٨
به يغما كودكى فرزانه برخاست * ز هر ويرانه صد ديوانه برخاست قرارى بود دلها را در آن زلف * پريشانى نخست از شانه برخاست در اين كاشنه يك شمع است و زان شمع * پرافشان اين‌همه پروانه برخاست حديث عشق حرفى بود ز اول * در آخر زان هزار افسانه برخاست ز بيداد تو گر ويرانه شد دل * هزاران گنج ازين ويرانه برخاست خردمندان نه من ديوانه گشتم * كى از كوى بتان فرزانه برخاست فتوحى روان داد از كعبه و آخر * گشايش از در ميخانه برخاست چه بود آيا هما را دوش كز دل * به زارى نعره مستانه برخاست

و له ايضا

از زلف بتان دوش حديثى ز صبا رفت * دل از بر من رفت ندانم به كجا رفت از سينهء من بر دل غير آمد و اين بود * تيرى به قضا گر ز كمان تو خطا رفت
* * *
مرا گويى چرا دل دادى از دست * مگر از دست خوبان مىتوان رست جهانى دل به مويى بست و ديدم * كه با مويى جهانى مىتوان بست يكى ماهى درين بحر و ز هر سوى * جهانى را پى صيدش به كف شست ز دام ماست هر صيدى كه برخاست * به بام تست هر مرغى كه بنشست چه آيد تا به سر ما را كه آن شوخ * پريشان كرد زلف و طره بشكست شه گيتىستان فتحعلى شاه * كه روى ماه از نوك سنان خست
* * *
شهر آكنده به مشك است مگر باد صبا * گذرش باز بدان طره مشك‌افشانست خلق را ديده گريان شود آسوده به صبح * صبح خنديد و همان ديدهء ما گريانست
* * *
تا دل ديوانه شد افسانه از سوداى او * قصه عشق بتان پيشش بجز افسانه نيست نيست دلها را صفايى ور نه بهر بندگى * هيچ فرقى در ميان كعبه و بتخانه نيست
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1778 | رضا قليخان هدايت