تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1775

مساهمون:

ص١٧٧٥
تا چه بشنيد از صبا گلبن كه هنگام صبا * بر بساط سبزه از شادى گل‌افشان كرد باز گويى از خاصان شاهش اين نويد آمد به گوش * كز طرب شاه جهان عزم گلستان كرد باز جم نشان فتحعلى شه آنكه در عهد خوشش * چرخ ياد از رونق ملك سليمان كرد باز آسمان را فتنه شد از ياد و دوران را ستم * تا كه شد بر آن حسامش پاسبان مملكت

و له

بحر از رشك كفت در اضطرابست اين همه * چند پاشى همچو خاره در نابست اين همه گرنه از بيداد جود تست با آن مايه زر * خانهء كان از چه ويران و خرابست اين همه سرخ‌رو پروردگانش را پراكندى به خاك * زردرويى ز آن سبب در آفتابست اين همه رفت خواريها ز جودت بر عزيزانش مگر * كز تظلم در ذهاب و در ايابست اين همه نقشها بر صفحهء تقدير زد كلك قضا * با اساس جاه تو نقشى بر آبست اين همه فتنه‌ها را ز افيون بأست گرنه بيهوشى ربود * در سواد ديدهء خوبان چه خوابست اين همه چرخ در جنب تو دم از برترى زد زان زمان * سر ز پا نشناخت آرى ز اضطرابست اين همه بر مثال تيغ و چوگانت شبى سر زد هلال * گفت چرخش كرده‌هاى ناصوابست اين همه راستى از كردهء بىجاى خود شد منفعل * وين سيه‌رويى در آن زين انتسابست اين همه خلق را آسايش از عدل شه آمد سال و ماه * هست آرى عدل شه نوشيروان مملكت

و له

ساقيان شاه را جام شرابست آفتاب * زان لبالب گشته از صهباى نابست آفتاب آتشى دارد به جان گويى زرشك ساقيان * همچو كانون زان سبب در التهابست آفتاب بىحجاب از شوق بزم شاه سر برزد ز شرم * با همه آتش مزاجى غرق آبست آفتاب شاه را چون گشت روشن كز وقوع اين خطا * سال و مه سيماب‌سان در اضطرابست آفتاب پيكرش را داد زيبى تازه از تشريف خاص * جلوه‌گر زان روى در زرين ثيابست آفتاب چهره نيلى كرد ماه از سيلى غم تا شنيد * نقره خنگ شاه را زرين ركابست آفتاب شاه را تختى مرصع بر زمين است آسمان * در سپهرش خيمهء زرين طنابست آفتاب