تا چه بشنيد از صبا گلبن كه هنگام صبا * بر بساط سبزه از شادى گلافشان كرد باز
گويى از خاصان شاهش اين نويد آمد به گوش * كز طرب شاه جهان عزم گلستان كرد باز
جم نشان فتحعلى شه آنكه در عهد خوشش * چرخ ياد از رونق ملك سليمان كرد باز
آسمان را فتنه شد از ياد و دوران را ستم * تا كه شد بر آن حسامش پاسبان مملكت
و له
بحر از رشك كفت در اضطرابست اين همه * چند پاشى همچو خاره در نابست اين همه
گرنه از بيداد جود تست با آن مايه زر * خانهء كان از چه ويران و خرابست اين همه
سرخرو پروردگانش را پراكندى به خاك * زردرويى ز آن سبب در آفتابست اين همه
رفت خواريها ز جودت بر عزيزانش مگر * كز تظلم در ذهاب و در ايابست اين همه
نقشها بر صفحهء تقدير زد كلك قضا * با اساس جاه تو نقشى بر آبست اين همه
فتنهها را ز افيون بأست گرنه بيهوشى ربود * در سواد ديدهء خوبان چه خوابست اين همه
چرخ در جنب تو دم از برترى زد زان زمان * سر ز پا نشناخت آرى ز اضطرابست اين همه
بر مثال تيغ و چوگانت شبى سر زد هلال * گفت چرخش كردههاى ناصوابست اين همه
راستى از كردهء بىجاى خود شد منفعل * وين سيهرويى در آن زين انتسابست اين همه
خلق را آسايش از عدل شه آمد سال و ماه * هست آرى عدل شه نوشيروان مملكت
و له
ساقيان شاه را جام شرابست آفتاب * زان لبالب گشته از صهباى نابست آفتاب
آتشى دارد به جان گويى زرشك ساقيان * همچو كانون زان سبب در التهابست آفتاب
بىحجاب از شوق بزم شاه سر برزد ز شرم * با همه آتش مزاجى غرق آبست آفتاب
شاه را چون گشت روشن كز وقوع اين خطا * سال و مه سيمابسان در اضطرابست آفتاب
پيكرش را داد زيبى تازه از تشريف خاص * جلوهگر زان روى در زرين ثيابست آفتاب
چهره نيلى كرد ماه از سيلى غم تا شنيد * نقره خنگ شاه را زرين ركابست آفتاب
شاه را تختى مرصع بر زمين است آسمان * در سپهرش خيمهء زرين طنابست آفتاب