تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1776

مساهمون:

ص١٧٧٦
تير زاب زر مديح شاه بر ديوان نوشت * صفحه‌اى در جيب گردون زان كتابست آفتاب چون تواند كام‌بخش آمد بذرات جهان * گرنه از فيض عطايش كاميابست آفتاب آفتاب چتر خسرو سايه‌گستر شد به چرخ * پرضياء زان آفتابست آسمان مملكت

و له ايضا

روز عيد است و پى خدمت ميان بست آسمان * جشن شه را زيورى نو بر جهان بست آسمان اينك از بهر رسن‌بازان ز ذرا شعاع * بر هوا چون حقه‌بازان ريسمان است آسمان قيروان در قيروان در پيشگاه خسروى * از سحاب گوهرافشان سايبان بست آسمان تا تواند برشود كيوان به بام قصر شاه * گوهرآگين سلمى از كهكشان بست آسمان خسروا شخص تو بودش در نظر چندى اگر * نام شاهى را به به همان يا فلان بست آسمان گيتى از عدل تو تا معمور شد تزوير ديد * زيور عدلى كه بر نوشيروان بست آسمان از دليرى با شجاعت‌پيشگان جيش تو * تهمتى بر پهلوان سيستان بست آسمان حرزى از نام همايون تو از روز ازل * بهر نصرت بر درفش كاويان بست آسمان خود ز شاخى جز گل نصرت نرويد تا بود * ز آب شمشير تو خرم بوستان مملكت

و له

بخت شه گويد سر مير فرنگ آورده‌ام * شيشهء اميد روسى را به سنگ آورده‌ام كرد پا از حد و دست از آستين بيرون منش * دست در فتراك و پا در پالهنگ آورده‌ام در محيط كشور شه راند كشتيها به كين * كشتى او جمله در كام نهنگ آورده‌ام وسعتى بر كشور خود خواست افزايد بر او * عرصهء گيتى چو چشم مور تنگ آورده‌ام رزم‌جو با خسرو رستم توان آمد ز كبر * كور چون اسفنديارش از خدنگ آورده‌ام بر سپاه او كه چون شيران فرسى فارسند * حملهء تركانه چون پور پشنگ آورده‌ام گرچه گردون قيرگون از گردشان آمد ولى * خاك را از خونشان ياقوت‌رنگ آورده‌ام منت ايزد را كه از نيروى بخت شه شدند * زين بشارت شادمان پير و جوان مملكت