تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1769

مساهمون:

ص١٧٦٩
شبى همچون قضا درتاختى بر آن سيه‌روزان * نه روسى ماند بر جا و نه از روسى بجا سنگر سر سردار ايشان زيب بخشدار دارا شد * تنش از تيغ شاهنشاه آمد با زمين همبر بود سى سال كز نيروى بازوى تو دادستم * قرار ملت و دولت نظام لشكر و كشور مرا مگذار تا آسوده آيم در نيام آرى * چو من آسوده آيم ملك نارامد ز شور و شر شها كشورستان صاحبقرانا روزگارى شد * كه بود اين تيغ در سرپنجه شاهان گرد و نفر گشاده حصنها بشكسته صفها كشته دشمنها * نشانده موج خون از خاك بر اين تل خاكستر كنون قرنى است تا در حضرتش صاحبقرانستى * به غير از راستى كاهى نگشتستى سخن‌گستر بود گفتار او برهان قاطع رزمجويان را * به بايد داشت در كشورگشايى گفت او باور

در مدح نواب نايب‌السلطنه مغفور عباس شاه

باد صبا اى ستوده پيك سبك‌خيز * خيز و روان شو ز رى به جانب تبريز پيكر خود لاله‌سان به مشك بر آلاى * جامه خود غنچه‌وش به عطر درآميز راه به سر درسپار و روى به شهر آر * لب ز جسارت نگاه دار و زبان نيز بوسه ده آنگه به خاك درگه دارا * سر بنه آنگه بر آستانهء دهليز بيم قفا را ز خشم حاجب و دربان * عوذه همىورد ساز و حرز درآويز بينى بر گاه كى چو كسرى عادل * يا بى بر تخت جم چو خسرو پرويز فرخ عباس شاه آنكه دريده * پهلوى شير فلك ز خنجر خونريز