خاك راهش عقل با جان نرخ بست انصاف گفت * اين متاع بس گران را عقل ارزان يافته
ابر با جود كفش دم از سخا زد زان سبب * برق را بر خويشتن پيوسته خندان يافته
و له ايضا
عدلت به چيردستان تا جسته شحنگى * عونت به زيردستان تا كرده سرورى
ضيغم گرفته رم ز غزالان تبتى * روباه بسته ره به پلنگان بربرى
عرف تو همچو شرع نبى از خلل تهى * حرف تو همچو متن نبى از خطا برى
خور پردلان جيش ترا كرده خرگهى * مه ساقيان بزم ترا كرده ساغرى
به ميرزا ابو القاسم قائممقام فراهانى فرستاده
تيرهروز و تيرهتر از روز دارد روزگارى * تا قرارى جسته دل در تار زلف بىقرارى
مىروى بىاختيار اندر قفاى خوبرويان * اين دل آواره پندارد كه دارد اختيارى
اى شكسته طره دلدار آخر از چه محنت * همچو سنبل پرشكنجى چون بنفشه سوگوارى
حلقه اندر حلقه خم در خم مگر دام بلايى * نفخه اندر نفخه بو در بو مگر مشك تتارى
بر به خود پيچان يكى مار سيا هستى و ليكن * من ندانستم گزيند جا در آتش هيچ مارى
بر رخ مهطلعتان زيباتر از نقش بهشتى * بر بناگوش بتان خوشبوتر از عود قمارى