جهانگير فتحعلى شاه ترك * كش اختر به دامست و دوران به كام
به روزى كه از سر گرايان گرز * به وقتى كه از كركسان سهام
يلان را ز هم درگسسته صدور * تنان را به هم درشكسته عظام
به طعن يلان نيزه در ارتعاش * به ضرب سران تيغ در ابتسام
سنان را پى قطع و فصل اجتهاد * كمان را پى قبض و بسط اهتمام
گريزندگان را اجل از قفا * گرازندگان را بلا در امام
به يك حملهء شاه در دشت كين * نماند تنى جانور از خصام
در مدح ميرزا ابو القاسم قائممقام
آسمان فضل بوالقاسم كه هست * فضل را در گوشهء بزمش مقام
خامهاش را راى افلاطون رهى * نامهاش را جان اسكندر غلام
بزم او جانهاى پاكان راست بند * نظم او دلهاى روشن راست دام
عقل صرف آمد به فطرت كش روان * حكمت از مغز است و دانش از مسام
و له
مشترى ار به خصم او رو به سعادت آورد * صورت جمله اختران نقش دو پيكر آورم
گر زحل از نحوستى ياد كند به عهد او * گام به هركجا نهد كام غضنفر آورم
چون پى فسخ كشورى بيند عرض لشكرى * از مه پرچمش دهم ز اختر لشكر آورم
نام دو سعد خويش بر پرچم او رقم كند * بال دو نسر خويش بر ناوك او پر آورم
و له
خسرو گردون خدم فتحعلى شاه آنكه چرخ * خويش را بر درگهش كمتر ز دربان يافته
از زمردگون حسام خونفشانش آسمان * سرخ دامان شفق را همچو مرجان يافته