تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1765

مساهمون:

ص١٧٦٥

و له

اندر آن روز كه در عرصهء ميدان تركان * تازى برق‌نشان در جولان آوردند پرده از خاك به رخساره خور بربستند * كور از ناوك چشم دبران آوردند از نهيب تو شود چهرهء گردان دلير * زرد آن‌گونه كه گويى يرقان آوردند

در صفت شهر سليمانيه و مدح شهريار بزرگ خاقان صاحبقران ترك فتحعلى شاه

ويحك اى سور سليمانيه قصرى و حصار * يا برآراسته چرخى به زمين جسته قرار گرنه چرخى زچه‌رو خسرو و خاصان دارند * در مدارات تو مانند مه و مهر مدار بوالعجب چرخى كز روى طبيعت باشند * اختران تو مه و سال سراسر سيار كهكشان برشده از تست يكى جدول آب * آسمان برشده از تست يكى مشت غبار روح بىروح تو در جسم ندارد تأثير * جسم با روح تو با روح ندارد سروكار خجلت زهره و بيضا است ترا لاله و گل * غيرت سدره و طوبى است ترا سرو و چنار اخت انفاس مسيحست ترا باد ربيع * دست بيضا كليم است ترا شاخ انار اين خطر در تو ز جمشيد سليمان سير است * اين شرف با تو ز داراى سكندر آثار دادگر فتحعلى شاه كه از نسبت او * فخر دارد به فلك ايل جليل قاجار مهر را پيكر از بيم خدنگش لرزان * ماه را رخسار از نوك سنانش افگار باد را عزم وى از سير سبك خسته قدم * خاك را تيغ وى از خون عدو بسته نگار

و له ايضا

شنيدم دوش بران تيغ داراى جهان داور * به كردار سنانى شد بر دارا زبان‌آور كه سال افزون ششصد باشد ايدون تا به خونريزى * به نظم ملك بودستم نياكان تو را در بر ز عهد خصم‌افكن تا جور قاجار خان كو را * صلاح‌انديش بودى آسمان ور ايزن اختر