يا چو نارنج درخشنده ز سرپنجه شاخ * كه فرود آمده بر وى قطرات مطر است
گفت شمامهء شاه است كه از خجلت آن * سرخ رخسارهء خورشيد به خونجگر است
در جواب قصيده قائممقام و تخلص بمدح ميرزا محمد تقى صاحبديوان
اين دل ديوانه جا در طره دلدار دارد * طره دلدار از اين ديوانهها بسيار دارد
آن پريشانخط برخسار تو هركس ديد گفتا * خطهء اسلام يكسر لشكر كفار دارد
روى همچون روز تو در حلقه زلف شبآسا * يا كه زاغى بيضهء خورشيد در منقار دارد
دل ربودى از من و زنجير بر پايش نهادى * هيچكس ديدى كه مهمان را بدينسان خوار دارد
ديده خونبار است از هجر توام پيوسته آرى * هرك را دلخون شد از غم ديده خونبار دارد
كى پرستار من بيمار گردد آنكه چون من * يك جهان بيمار در هر سايهء ديوار دارد
با حضور غير از وصل تو بايد درگذشتن * زان كه رنج آرد ز پى گنجى كه بر سر مار دارد
دستافشان پاىكوبان زير پى سرها سپارد * بر زمين بس نازها اين سرو خوشرفتار دارد
گوهر ارزان گشت آن لعل لب آيا درفشان شد * يا كه صاحب بر به كف آن كلك گوهربار دارد