تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1762

مساهمون:

ص١٧٦٢
يا چو نارنج درخشنده ز سرپنجه شاخ * كه فرود آمده بر وى قطرات مطر است گفت شمامهء شاه است كه از خجلت آن * سرخ رخسارهء خورشيد به خون‌جگر است

در جواب قصيده قائم‌مقام و تخلص بمدح ميرزا محمد تقى صاحب‌ديوان

اين دل ديوانه جا در طره دلدار دارد * طره دلدار از اين ديوانه‌ها بسيار دارد آن پريشان‌خط برخسار تو هركس ديد گفتا * خطهء اسلام يكسر لشكر كفار دارد روى همچون روز تو در حلقه زلف شب‌آسا * يا كه زاغى بيضهء خورشيد در منقار دارد دل ربودى از من و زنجير بر پايش نهادى * هيچ‌كس ديدى كه مهمان را بدين‌سان خوار دارد ديده خونبار است از هجر توام پيوسته آرى * هرك را دل‌خون شد از غم ديده خونبار دارد كى پرستار من بيمار گردد آنكه چون من * يك جهان بيمار در هر سايهء ديوار دارد با حضور غير از وصل تو بايد درگذشتن * زان كه رنج آرد ز پى گنجى كه بر سر مار دارد دست‌افشان پاىكوبان زير پى سرها سپارد * بر زمين بس نازها اين سرو خوش‌رفتار دارد گوهر ارزان گشت آن لعل لب آيا درفشان شد * يا كه صاحب بر به كف آن كلك گوهربار دارد