تو را زايشان پس از خود خواند والى * تو را زيشان به رتبت داشت و الا
هوس در مرز ايران كرده دشمن * به جوش آورده در سر ديك سودا
فروبنشان به آب تيغ جوشش * كه داند اين هوس خام است و بى جا
درافكن بر زمين اين طاق رويين * برافشان بر فلك اين تل غبرا
جهان چون كام ضيغم ساز بر خصم * زمين چون چشم مور آور بر اعدا
در تهنيت فتح ترشيز و اميرآباد و خبوشان به دست نواب مستطاب نايبالسلطنه عباس شاه
مژدهء نصرت گرفته روى زمين است * پيك ظفر يا كه جبرئيل امين است
نصر شهنشاه جو كه نصر عزيز است * فتح وليعهد بين كه فتح مبين است
ديوسير كجنهاد كردى بدخو * گفتى كز خوى بد چو ديو لعين است
چندى پيچيد سر ز حكم شه آرى * آخر هر كرد ديوسيرت اينست
شاه به عباس شاه غازى آنكو * پور جهانگير پادشاه ميهن است
داد اجازت به قتل مرد بداختر * فتوى حسر و به حكم شرع مبين است
رفت و گرفت و گشاد و بست به عزمى * آنچه عدو بود و آنچه حصن حصين است
بارهء ترشيز را كه سر به فلك سود * حصن امير آنكه با سپهر قرين است
از دم خمپاره وز توپ شررزاى * آن به فلك برشد آن به قعر زمينست
ملكستان داورا به فتح ممالك * جيش تو را بىسخن خداى معين است
برق يمان بو الفتوح ناظم ايران * تيغ تو را اسم و كنيت و لقب اينست
حاصل يكروزه عزم ملكستانت * بيش ز اندازهء شهور و سنين است
در مدح خاقان صاحبقران فتحعلى شاه نور الله مضجعه
دوش گفتم به خرد كاين همه اسرار جهان * در بر آينهء فكرت تو جلوهگر است