تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1760

مساهمون:

ص١٧٦٠
تو را زايشان پس از خود خواند والى * تو را زيشان به رتبت داشت و الا هوس در مرز ايران كرده دشمن * به جوش آورده در سر ديك سودا فروبنشان به آب تيغ جوشش * كه داند اين هوس خام است و بى جا درافكن بر زمين اين طاق رويين * برافشان بر فلك اين تل غبرا جهان چون كام ضيغم ساز بر خصم * زمين چون چشم مور آور بر اعدا

در تهنيت فتح ترشيز و اميرآباد و خبوشان به دست نواب مستطاب نايب‌السلطنه عباس شاه

مژدهء نصرت گرفته روى زمين است * پيك ظفر يا كه جبرئيل امين است نصر شهنشاه جو كه نصر عزيز است * فتح وليعهد بين كه فتح مبين است ديوسير كج‌نهاد كردى بدخو * گفتى كز خوى بد چو ديو لعين است چندى پيچيد سر ز حكم شه آرى * آخر هر كرد ديوسيرت اينست شاه به عباس شاه غازى آنكو * پور جهانگير پادشاه ميهن است داد اجازت به قتل مرد بداختر * فتوى حسر و به حكم شرع مبين است رفت و گرفت و گشاد و بست به عزمى * آنچه عدو بود و آنچه حصن حصين است بارهء ترشيز را كه سر به فلك سود * حصن امير آنكه با سپهر قرين است از دم خمپاره وز توپ شررزاى * آن به فلك برشد آن به قعر زمينست ملك‌ستان داورا به فتح ممالك * جيش تو را بىسخن خداى معين است برق يمان بو الفتوح ناظم ايران * تيغ تو را اسم و كنيت و لقب اينست حاصل يك‌روزه عزم ملك‌ستانت * بيش ز اندازهء شهور و سنين است

در مدح خاقان صاحبقران فتحعلى شاه نور الله مضجعه

دوش گفتم به خرد كاين همه اسرار جهان * در بر آينهء فكرت تو جلوه‌گر است