تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1761

مساهمون:

ص١٧٦١
چيست آن چرخ مكلل به لآلى كه مدام * همچو افلاك مدارش نه بگرد مدر است آسمانيست پرانجم شب و روز و مه و سال * كه قرارش همه در پنجهء شيران نر است از فلك تير حوادث به زمين بارد و اين * عالمى را همه از تير حوادث سپر است گفت اين پيكر آراسته از لعل و گهر * سپر داور دارا در جمشيدفر است گفتم آن پيكر رخشنده چه باشد كه مدام * نرم از آن دشمن شه را سر پرشور و شر است چون ثريا است بتركيب و چو ماهى است به وضع * ليك هنگام وغا اژدر مردم‌شكار است هست مار و عجب اينست چو مار ضحاك * گر غذايى طلبد ماحضرش مغز سر است كوكب ذو ذنب چرخ جدالست از آن * خرمن عمر عدو را باثر چون شرر است گفت گرز گهرآگين شهست آنكه مدام * فلك از صدمه او رفته فرو تا كمر است باز پرسيدمش آن جرم منور چه بود * كه همى از كف شه مهر صفت جلوه‌گر است گوييا گوى سپهر است مكلل بنجوم * كه بسرپنجهء حكم شه خورشيدفر است بصفت سيب زنخدان بتى را ماند * كه ز آزرم برخساره‌اش از خوى اثر است