تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1753

مساهمون:

ص١٧٥٣
تو بمانى بكام دل كه بمرد * در تمنايت آرزومندى من پس از عزّت و حرمت شدم از خوار كسى * عار دل بود كه با دل تفتد كار كسى نااميدست ز درمان و ز تيمار طبيب * چشم بيمار كسى و دل بيمار كسى

1058 همدم سمنانى

مسمى به ميرزا محمد على و خلف الصدق ميرزا محمد رضى منشى بوده و در خدمت نواب شاهزاده محمد ولى ميرزا والى سمنان و خراسان سالها ملازمت ركاب كرده به منصب صندوقدارى و وقايع‌نگارى اختصاص داشته تاريخى موسوم به بدائع الوقائع در دولت عليهء قاجاريه و واقعات خاصهء شاهزادهء معظم اليه نوشته كه به نظر رسيده طبع سريع الخيالى داشته و در شعر نيز تتبعى كرده اين چند بيت از قصايد اوست :

فى المدح

جهان ز بارگهت يافت فيض امن و امان * جنان ز خاك رهت ديد زيب و زينت و فر بلى چو بارگهت يافت يافت باب مراد * بلى چو خاك رهت ديد ديد كحل بصر سپهر و مهر و مه و مشترى و مريخت * خطيب و خادم و دربان و حاجب و چاكر فلك به بارگهت لاف همسرى چون زد * اگرچه هست سها ناپديد در بر خور ملك به حكم ارادت پى سياست آن * به گوش شخص قضا و قدر رساند خبر چنان به حلق فكندندش از مجره طناب * كه ديدگان كواكب برون شدش از سر