تو بمانى بكام دل كه بمرد * در تمنايت آرزومندى
من پس از عزّت و حرمت شدم از خوار كسى * عار دل بود كه با دل تفتد كار كسى
نااميدست ز درمان و ز تيمار طبيب * چشم بيمار كسى و دل بيمار كسى
1058 همدم سمنانى
مسمى به ميرزا محمد على و خلف الصدق ميرزا محمد رضى منشى بوده و در خدمت نواب شاهزاده محمد ولى ميرزا والى سمنان و خراسان سالها ملازمت ركاب كرده به منصب صندوقدارى و وقايعنگارى اختصاص داشته تاريخى موسوم به بدائع الوقائع در دولت عليهء قاجاريه و واقعات خاصهء شاهزادهء معظم اليه نوشته كه به نظر رسيده طبع سريع الخيالى داشته و در شعر نيز تتبعى كرده اين چند بيت از قصايد اوست :
فى المدح
جهان ز بارگهت يافت فيض امن و امان * جنان ز خاك رهت ديد زيب و زينت و فر
بلى چو بارگهت يافت يافت باب مراد * بلى چو خاك رهت ديد ديد كحل بصر
سپهر و مهر و مه و مشترى و مريخت * خطيب و خادم و دربان و حاجب و چاكر
فلك به بارگهت لاف همسرى چون زد * اگرچه هست سها ناپديد در بر خور
ملك به حكم ارادت پى سياست آن * به گوش شخص قضا و قدر رساند خبر
چنان به حلق فكندندش از مجره طناب * كه ديدگان كواكب برون شدش از سر