هم در آن پا برهنه جمعى را * پاى بر فرق فرقدان بينى
هم در آن سربرهنه قومى را * بر سر از عرش سايبان بينى
گاه وجد و سماع هريك را * بر دو كون آستينفشان بينى
دل هر ذرهاى كه بشكافى * آفتابيش در ميان بينى
هرچه دارى اگر به عشق دهى * كافرم گر جوى زيان بينى
جان گدازى اگر به آتش عشق * عشق را كيمياى جان بينى
از مضيق جهات درگذرى * وسعت ملك لا مكان بينى
آنچه نشنيده گوشى آن شنوى * آنچه ناديده چشمى آن بينى
تا به جايى رساندت كه يكى * از جهان و جهانيان بينى
با يكى عشق ورز از دلوجان * تا به عين اليقين عيان بينى
كه يكى هست و هيچ نيست جز او * وحده لا إله الا هو
و له ايضا
يار بىپرده از در و ديوار * در تجلى است يا اولو الابصار
شمع جويى و آفتاب بلند * روز بس روشن و تو در شب تار
گر ز ظلمات خود رهى بينى * همه عالم مشارق انوار
كوروش قايد و عصا طلبى * بهر اين راه روشن هموار
چشم بگشا به گلستان و ببين * جلوهء آب صاف در گل و خار
ز آب بىرنگ صدهزاران رنگ * لاله و گل نگر در اين گلزار
پا به راه طلب نه و از عشق * بهر اين راه توشهاى بردار
شود آسان ز عشق كارى چند * كه بود نزد عقل بس دشوار
يار گو به الغدو و الآصال * يار جو بالعشى و الابكار
صد رهت لنترانى ار گويند * باز مىدار ديده بر ديدار
تا به جايى رسى كه مى نرسد * پاى اوهام و پايهء افكار
بار يا بى به محفلى كانجا * جبرئيل امين ندارد بار