تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1750

مساهمون:

ص١٧٥٠
هم در آن پا برهنه جمعى را * پاى بر فرق فرقدان بينى هم در آن سربرهنه قومى را * بر سر از عرش سايبان بينى گاه وجد و سماع هريك را * بر دو كون آستين‌فشان بينى دل هر ذره‌اى كه بشكافى * آفتابيش در ميان بينى هرچه دارى اگر به عشق دهى * كافرم گر جوى زيان بينى جان گدازى اگر به آتش عشق * عشق را كيمياى جان بينى از مضيق جهات درگذرى * وسعت ملك لا مكان بينى آنچه نشنيده گوشى آن شنوى * آنچه ناديده چشمى آن بينى تا به جايى رساندت كه يكى * از جهان و جهانيان بينى با يكى عشق ورز از دل‌وجان * تا به عين اليقين عيان بينى كه يكى هست و هيچ نيست جز او * وحده لا إله الا هو

و له ايضا

يار بىپرده از در و ديوار * در تجلى است يا اولو الابصار شمع جويى و آفتاب بلند * روز بس روشن و تو در شب تار گر ز ظلمات خود رهى بينى * همه عالم مشارق انوار كوروش قايد و عصا طلبى * بهر اين راه روشن هموار چشم بگشا به گلستان و ببين * جلوهء آب صاف در گل و خار ز آب بىرنگ صدهزاران رنگ * لاله و گل نگر در اين گلزار پا به راه طلب نه و از عشق * بهر اين راه توشه‌اى بردار شود آسان ز عشق كارى چند * كه بود نزد عقل بس دشوار يار گو به الغدو و الآصال * يار جو بالعشى و الابكار صد رهت لن‌ترانى ار گويند * باز مىدار ديده بر ديدار تا به جايى رسى كه مى نرسد * پاى اوهام و پايهء افكار بار يا بى به محفلى كانجا * جبرئيل امين ندارد بار