تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1747

مساهمون:

ص١٧٤٧
خون دل مىچكد ز نامهء من * گر به دست اندكى بيفشارى از شكايات من يكى اينست * كه سپهرم ز واژگون كارى داده شغل طبابت و زين كار * چاكران مراست بيزارى فلك انباز كرده ناچارم * با فرومايگان بازارى كه گمان داشت كز تنزل دهر * كار عيسى كشد به بيطارى

ترجيع‌بند در تحقيق و توحيد گويد

اى فداى تو هم دل و هم جان * وى نثار رهت هم اين و هم آن دل فداى تو چون تويى دلبر * جان نثار تو چون تويى جانان دل رهاندن ز دست تو مشكل * جان فشاندن به پاى تو آسان راه وصل تو راه پرآشوب * درد هجر تو درد بىدرمان بندگانيم جان و دل بر كف * چشم بر حكم و گوش بر فرمان گر دل صلح دارى اينك دل * ور سر جنگ دارى اينك جان دوش از شور عشق و جذبهء شوق * هر طرف مىشتافتم حيران آخر كار شوق ديدارم * سوى دير مغان كشيد عنان چشم بد دور خلوتى ديدم * روشن از نور حق نه از نيران هر طرف ديدم آتشى كان شب * ديد در طور موسى عمران پيرى آنجا به آتش‌افروزى * به ادب گرد پير مغبچگان همه سيمين‌عذار و گل‌رخسار * همه شيرين‌زبان و تنگ‌دهان چنگ و عود و دف و نى و بربط * شمع و نقل و مى و گل و ريحان ساقى ماه‌روى مشكين‌موى * مطرب بذله‌گوى خوش‌الحان مغ و مغ‌زاده موبد و دستور * خدمتش را تمام بسته ميان من شرمنده از مسلمانى * شدم آنجا به گوشه‌اى پنهان پير پرسيد كيست اين گفتند * عاشقى بىقرار و سرگردان گفت جامى دهيدش از مى ناب * گرچه ناخوانده باشد اين مهمان