تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1749

مساهمون:

ص١٧٤٩
محفلى نغز ديدم و روشن * مير آن بزم پير باده‌فروش چاكران ايستاده صف در صف * باده‌خواران نشسته دوش‌به‌دوش پير در صدر و مىكشان گردش * پاره‌اى مست و پاره‌اى مدهوش سينه بىكينه و درون صافى * دل پر از گفت‌وگوى و لب خاموش همه را از عنايت ازلى * چشم حق‌بين و گوش راست نيوش سخن آن به اين هنيئا لك * پاسخ اين بدانكه بادت نوش گوش بر چنگ و چشم بر ساغر * آرزوى دو كون در آغوش به ادب پيش رفتم و گفتم * كاى تو را دل قرارگاه سروش عاشقم دردمند و حاجتمند * درد من بنگر و به درمان كوش پير خندان به طنز با من گفت * كاى تو را پيرعقل حلقه به گوش تو كجا ما كجا كه از شرمت * دختر رز نشسته برقع‌پوش گفتمش سوخت جانم آبى ده * و آتش من فرونشان از جوش دوش مىسوختم ازين آتش * آه اگر امشبم بود چون دوش گفت خندان كه هين پياله بگير * ستدم گفت هان زياده منوش جرعه‌اى دركشيدم و گشتم * فارغ از رنج عقل و زحمت هوش چون به هوش آمدم يكى ديدم * ما بقى را همه خطوط و نقوش ناگهان از صوامع ملكوت * اين حديثم سروش گفت به گوش كه يكى هست و هيچ نيست جز او * وحده لا إله الا هو

و له

چشم دل باز كن كه جان بينى * آنچه ناديدنيست آن بينى گر به اقليم عشق رو آرى * همه آفاق گلستان بينى بر همه اهل آن زمين به مراد * گردش دور آسمان بينى آنچه بينى دلت همان خواهد * و آنچه خواهد دلت همان بينى بىسروپا گداى آنجا را * سر به ملك جهان گران بينى
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1749 | رضا قليخان هدايت