تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1748

مساهمون:

ص١٧٤٨
ساقى آتش‌پرست و آتش‌دست * ريخت در ساغر آتش سوزان چون كشيدم نه عقل ماند و نه دين * سوخت هم كفر از آن و هم ايمان مست افتادم و در آن مستى * به زبانى كه شرح آن نتوان اين سخن مىشنيدم از اعضا * همه حتى الوريد و الشريان كه يكى هست و هيچ نيست جز او * وحده لا إله الا هو

و له ايضا

از تو اى دوست نگسلم پيوند * گر به تيغم برند بند از بند الحق ارزان بود ز ما صد جان * وز دهان تو نيم شكرخند اى پدر پند كم ده از عشقم * كه نخواهد شد اهل اين فرزند پند آنان دهند خلق اى كاش * كه ز عشق تو مىدهندم پند من ره كوى عافيت دانم * چه كنم كاو فتاده‌ام به كمند در كليسا به دلبر ترسا * گفتم اى دل به دام تو در بند اى كه دارد بتار زنارت * هر سر موى من جدا پيوند ره به وحدت نيافتن تا كى * ننگ تثليث بر يكى تا چند نام حق يگانه چون شايد * كه اب و ابن و روح قدس نهند لب شيرين گشود و با من گفت * وز شكرخنده ريخت از لب قند كه گر از سر وحدت آگاهى * تهمت كافرى به ما مپسند در سه آيينه شاهد ازلى * پرتو از روى تابناك افكند سه نگردد بريشم ار او را * پرنيان خوانى و حرير و پرند ما درين گفت‌وگو كه از يك‌سو * شد ز ناقوس اين ترانه بلند كه يكى هست و هيچ نيست جز او * وحده لا إله الا هو

و له

دوش رفتم به كوى باده‌فروش * ز آتش عشق دل به جوش‌وخروش