ساقى آتشپرست و آتشدست * ريخت در ساغر آتش سوزان
چون كشيدم نه عقل ماند و نه دين * سوخت هم كفر از آن و هم ايمان
مست افتادم و در آن مستى * به زبانى كه شرح آن نتوان
اين سخن مىشنيدم از اعضا * همه حتى الوريد و الشريان
كه يكى هست و هيچ نيست جز او * وحده لا إله الا هو
و له ايضا
از تو اى دوست نگسلم پيوند * گر به تيغم برند بند از بند
الحق ارزان بود ز ما صد جان * وز دهان تو نيم شكرخند
اى پدر پند كم ده از عشقم * كه نخواهد شد اهل اين فرزند
پند آنان دهند خلق اى كاش * كه ز عشق تو مىدهندم پند
من ره كوى عافيت دانم * چه كنم كاو فتادهام به كمند
در كليسا به دلبر ترسا * گفتم اى دل به دام تو در بند
اى كه دارد بتار زنارت * هر سر موى من جدا پيوند
ره به وحدت نيافتن تا كى * ننگ تثليث بر يكى تا چند
نام حق يگانه چون شايد * كه اب و ابن و روح قدس نهند
لب شيرين گشود و با من گفت * وز شكرخنده ريخت از لب قند
كه گر از سر وحدت آگاهى * تهمت كافرى به ما مپسند
در سه آيينه شاهد ازلى * پرتو از روى تابناك افكند
سه نگردد بريشم ار او را * پرنيان خوانى و حرير و پرند
ما درين گفتوگو كه از يكسو * شد ز ناقوس اين ترانه بلند
كه يكى هست و هيچ نيست جز او * وحده لا إله الا هو
و له
دوش رفتم به كوى بادهفروش * ز آتش عشق دل به جوشوخروش