هم به بر مباركش هم به فراز تاركش * چرخ نموده جوشنى مهر نموده مغفرى
رفت به در سكندرش خورد قفا بس از درش * ماند لقب سكندرش خورد ز بس سكندرى
آتش جيش عيسوى زاب برندهصارمش * آب همىببرده از نار خليل آذرى
رانده سپاه بيكران از صفحات خاوران * وز پى كين كافران بسته ميان به كيفرى
روز وغا كه خصم را لرز ز كوس كسروى * هم ز صمم صماخ را رنج ز سنج سنجرى
زير يلان تكاوران مست چو پيل هندوى * بر زبرش تهمتنان راست چو شير بربرى
خسرو شرق در فلك مانده ز تيرگى رنگ * وز تف صارم ملك جسته به غرب رهبرى
دشت ز خون روسيان بحرىكش نهنگسا * هر طرفى تكاوران كرده در آن شناورى
لرزه به عرش درفتد زان سان كش به قائمه * چنگ زنند عرشيان از چه ز راه مضطرى
عيسويان ز بيم جان دست به چارم آسمان * كاخرمان چسود از آن امتى و پيمبرى
گشته جهان بديدهمان تير همى چو طايرت * چاره سگالمان گرت هست به حق مجاورى
زان سپس از مسيحشان از فلك آيد اين ندا * كيست كز او غريوتان رفته به كاخ مشترى
ويلهكنان به پاسخش در فلك افتد اين ندا * جز شه خاوران دگر كيست بدين مظفرى
زاده خسرو آن شهى كامده تيغ صفدرش * وارث تيغ حيدرى حارس دين جعفرى
برد رسوم عيسوى هشت بناى احمدى * كرد كنيسه مسجدى كرد اريكه منبرى
و له ايضا
اى موى چه چيزى كه چنين جلوهگر آيى * گه مشك و گهى عنبرم اندر نظر آيى
گاهى ز بن گوش زنى سر چو قرنفل * گاهى ز بر لب چو سپر غم به درآيى
گه ابر و گهى هاله به چشم آييم از دور * گه مار و گهى مور چو نزديكتر آيى
گر ابر نهاى از چه شوى حايل خورشيد * گر هاله نهاى از چه به دور قمر آيى
گر مار نهاى از چه زنى حلقه سر گنج * ور مور نهاى از چه به گرد شكر آيى
تو پردهء ابرستى و در پردهء تو مهر * وين طرفه كه هم پرده و هم پردهدر آيى
تو مار سر گنجى و اين طرفه كه در پاس * غارتگر گنجينهء هر سيم و زر آيى
بيهوده نه زاهد پى كين تو كمر بست * دانست تو خود مصدر افعال شر آيى