آرى هلوع آمد بشر آرد جزع هنگام شر * چون شد خطر گيرد خطر چون شد اجل گردد اجل
قطعات
شه خورشيدفش فتحعلى شاه * كه چهرش آفتاب عالمآرا
زهى اى جانفزا تمثال خسرو * كه آمد جامهات ديباى خارا
شدى شيدا چو فرهاد دلاور * گرت مىديد شيرين دلارا
ازين سنگ و ازين صورت در اسلام * جهان را بينم آيين نصارا
غرض چون پرتوآرا شد در آن سنگ * فروغ آفتاب چهردارا
پى تاريخ سالش زد رقم عقل * كز ايزد نور در طور آشكارا
فى الهزل
خواجه عيد است و هيچ مىدانى * كه من از فاقه ژنده دارم رخت
جز رهى هركه بنگرى خود را * داده زيور ز رخت گرچه درخت
بنده را از پى تدارك عيد * جگر از رنج فاقه لختالخت
اير من هفتسين من چه كنم * نيست اندر كفم جز اين از بخت
بشمر اينك سپيد و سرخ و سياه * سهمگين و سطبر و سركش و سخت
و له
دوشينه مرا با نوى مشكو به سيه داه * آن كز همه تن ديده و دندانش سپيد است
گفتا كه به مطبخ رو و كن ساز طعامى * هرچند ره مطبخ ما سد سديد است
زين تازه سخن كرد سيه حيرت و حق داشت * ديريست كز اينگونه سخنها نشنيد است
شد راست ز جا و به زبان كج خود گفت * دنيا سپرى آمده يا صور دميد است
تا كاجه ما رخت ازين كانه به در برد * وين كانه گدايى به پسر كاجه رسيد است
ما در كف خود دستهء كفگير نديدى * هم ششم سيا روى ته ديگ نديد است