نه از خاك آمدش پيكر يكى بر پيكرش بنگر * بنا مىزد ز پا تا سر همه جانست پندارى
دمى كز چار بالش رو نهد در پهنهء ميدان * روان اسفنديارى رو به مىدانست پندارى
به رخ خورشيدى اندر مغفر خود است خود گويى * به قد طوبايى اندر گبر و خفتانست پندارى
جرنگ مغفر گردان ز گرز آهنين هردم * به گوش اندر همى آواى سندانست پندارى
هم از شيران بر زو بر زو پيلان تهمتن تن * فضاى آستانش زابلستانست پندارى
و له ايضا
امروز اگر برى در ادنى است اشرفى * آن خود منم به شهر خدايا تو اعرفى
اى دل معززى به بر بخردان دهر * غمگين مباش اگر بر اينان مخففى
گر مصحفى به خانهء زنديقى اوفتد * نبود عجب اگر به نداندش مصرفى
درگاه خواجه ما نه از نديق را سراست * من اندرو فتاده چوبى وقع مصحفى
در اين زمانه دفتر دانش برو بشوى * ز اسباب روزگار به دست آر پس دفى
دانش ميار واسطهء روزى و برو * دست آر يكدو ساده عذار مزلفى
تا چند بهر روزيت اين كف بر آسمان * رو رو قضاى رفته بنه بر زمين كفى
در مدح شاهزاده محمود ميرزا گويد
نبود گردش گردون اگر خلاف توالى * چرا نكرد زمانى موافقت به موالى
مدار چشم وفاق و وفا ز گردش گردون * كه گفتهاند نيايد ز سفله نيك سگالى
در از خانه گردون كه جز دو گرده ندارد * مخواه خوانچهء خاليگران ز خانهء خالى
مشو فريفته از سادگى بنقش و نگارش * فريب گرزهء رنگين مخور ز خوشخط و خالى