اى كاش زنخ شيخ ستردى بدل زلف * تا حشر نهشتى كه ز رخساره برآيى
اى شيخ زنخ را كه ببايست كشى تيغ * صلح آرى و با زلف چنين كينه ور آيى
زنهار دل خلق مكن بىسروسامان * كانجام ز پاداش عمل در بدر آيى
از تركيببند كه در هنگام و با گفته است
آمد يلى مرگش يزك رمح از سماكش تا سمك * رايات جيشش قد هلك آيات ظلش قد قتل
اندر نگين نقش و با هنگام كين مردم ربا * البرز از گرزش هبا شهلانش از شل مضمحل
هر سوى رخش انگيخته تيغ از اجل آويخته * بس خون ز سهمش ريخته ناكرده آهنگ جدل
در رى بابلق زد چو هى آمد بيك اسهال و قى * پس سختباز و سستپى از پاى انك از دست شل
بينندهشان افتاده كو بدرود كرده فر و ضو * چون داس كو به درود جوزا كشته هامون كرد تل
بس گنج بىگنجور شد مغرور بس مقهور شد * منصوب بس مجرور شد عامل بس افتاد از عمل
خلق از تفش بگريخته دلق از بر خود ريخته * خروار سير آويخته با رطلى از كافور و خل
بسته تناتن بارها چون رنگ از رخسارها * بسپرده راه غارها بگزيده جا اندر قلل
بس بابك از بيم خطر فرزند را راندى ز بر * بس مامك اندر رهگذر كودك فكندى از بغل
اهل طرب هر سو نوان استغفر اللّه بر زبان * لا حول گو تعويذخوان دم بسته از قول و غزل