من به نيروى تو در ميدان نظم آويختم * هيچ دانى با كه با چون انورى كند آورى
راستى ننديشم از تيغ زبان كس كه هست * در نيام كام همچون ذو الفقار و خنجرى
من كه نطقم معجز فصل الخطاب احمديست * نشمرم جز باد سرد افسون هر افسونگرى
ريسمانى چند اگر جنبد بافسون ناورد * تاب چون گردد عصا در دست موسى اژدرى
هم در مدح صباحى كاشى گفته
دارم از آسمان زنگارى * زخمها بر دل و همه كارى
دوش چون رو نهاد خسرو زنگ * سوى اين بوستان زنگارى
سوى خلوت سراى طبع شدم * يابم از غم مگر سبكبارى
ديدم آن خانه را ز ويرانى * جغد دارد هواى معمارى
نوعروسان بكر افكارم * همه در دلبرى و دلدارى
غيرت گلرخان يغمايى * رشك مهطلعتان فرخارى
كرده اندر دهان ضواحكشان * لبشان را ز خنده مسمارى
غمزهشان را نه شوق خونريزى * طرهشان را نه ميل طرارى
زلف مشكينشان برافشانده * گرد بر چهرههاى گلنارى
همه خندان به طنز گفتندم * خوى شرم از جبينشان جارى
چه فتادت كه نام ما نبرى * چه شد آخر كه ياد ما نارى
سرد هنگامهاى كه يوسف را * نكند هيچكس خريدارى
گفتم اى شاهدان گل رخسار * كه نبينيد زردرخسارى
نيست ز اهل هنر كسى كامروز * به شما باشدش سزاوارى
جز صباحى كه در سخن او راست * رتبهء سرورى و سالارى
سخنش دارويى كه مىبخشد * گاه مستى و گاه هشيارى
آفرين بر بنان و خامهء تو * كه از آنها چهها پديد آرى
چار انگشت نى تعالى اللّه * به دو انگشت خود نگهدارى
در يكى لحظه بر يكى صفحه * صد هزاران نگار بنگارى