تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1745

مساهمون:

ص١٧٤٥
برمح و گرز و تير و تيغ در دشت نبرد آيد * پلنگ‌آويز و اژدربند و پيل‌انداز و شيراوژن سر دشمن به زير پالهنگ آرد چنان آسان * كه چابك‌دست خياطى كشاند رشته در سوزن الا تا مهر و ماه و اختران در محفل گردون * همىريزند صاف و درد مى در جام مرد و زن ببزمت ماه‌پيكر ساقيان پيوسته در گردش * بقصرت مهرپرور شاهدان همواره زانوزن همه خوش‌خوى و عشرت‌جوى و شيرين‌گوى و شكرلب * همه گل‌روى و سنبل‌موى و سوسن‌بوى و نسرين‌تن

و له ايضا

آنكه بهر تارك و بالاى او پرداخته است * چرخ سيمين‌جوشنى خورشيد زرين‌مغفرى اينكه چرخ ازرقش كردند نام از مطبخش * تيره‌گون دوديست بالا رفته با خاكسترى شهر قم كز تندى باد حوادث ديده بود * آنچه بيند مشت خاكى از عبور صرصرى از قدوم او در دولت برويش باز شد * گويى از فردوس بگشادند بر رويش درى كرد بر پا بس اساس نو در آن شهر كهن * دادش اول از حصارى تازه زيبى و فرى لوحش اللّه چون حصار آسمان ذات البروج * فرق هر برجى بلند از فرقدان‌سا منظرى شوخ‌چشمان فلك شبها پى نظاره‌اش * از بروج آسمان هريك برون آرد سرى باره‌يى چون سد اسكندر به شهر قم كشيد * لطف حقش ياور و الحق چه نيكو ياورى عقل چون ديد از پى تاريخ آن حصن حصين * گفت سد نيك گرد قم كشيد اسكندرى اى بر خورشيد رايت مهر گردون ذره‌اى * آسمان در حكم انگشت تو چون انگشترى با كف دريانوالت هفت دريا قطره‌اى * پيش خرگاه جلالت هفت گردون چنبرى طبع من بحريست پهناور كه ريزد در كنار * گه درى و گاه مرجانى و گاهى عنبرى كى رهين كس شود دريا كه گر گيرد ز ابر * قطره آبى دهد در پى درخشان‌گوهرى