تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1740

مساهمون:

ص١٧٤٠

و له ايضا

زلف برافكن كه شام هجر سر آيد * در دل شب نور آفتاب برآيد شب همه‌شب مست خواب غفلتى ار نه * مژده رحمت ز دوست هر سحر آيد كشتى نوح است مهر آل پيمبر * هركه درين كشتى است بىخطر آيد نى اثر از لات ماند و نه ز عزى * دست خدا چون ز آستين به درآيد مرد هنرور هما به عيب نكوشد * عيب كسان جويد آنكه بىهنر آيد

و له

كاش بودى چو تو در شهر دلاراى دگر * يا مرا بود چو اين دل دل شيداى دگر داشتم يك دل و يغماى تو شد اول كار * كو دلى تا دهمت باز به يغماى دگر

و له

تا به دامان تو ما دست تولا زده‌ايم * به تولاى تو بر هر دوجهان پا زده‌ايم درخور مستى ما رطل و خم و ساغر نيست * ما از آن باده‌كشانيم كه دريا زده‌ايم

و له

صبح شد ساقى خدا را خانه خمار كو * شاهد سيمين عذار و ساغر سرشار كو دل هما بگرفت از ويران‌سراى مدرسه * در پناه مىفروشان سايه ديوار كو

و له

فرخ آن ايام و خرم باد يا رب روزگارى * هر دلى خرم زيارى بود و ما را بود يارى تا به كويش پا نهادم اختيار از دست دادم * مدعى آن عاشقى باشد كه دارد اختيارى
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1740 | رضا قليخان هدايت