مىخواست شمع سر غمش سازد آشكار * ديدى چگونه آتشش اندر زبان گرفت
در سايهء عنايت شه هركه يافت راه * نامش چو آفتاب كران تا كران گرفت
و له
عاشق ديوانهام با كفر و دينم كار نيست * كفر و دين جز زلف و روى آن بت عيار نيست
كى ز سر نقطهء خال تو يابد آگهى * آنكه در اين دايره سرگشته چون پرگار نيست
* * *
رهنماى عاشقان عشقست در اين ره هما * عقل را در بزم سلطان محبت راه نيست
و له ايضا
كنار آب روان ساغر شراب خوش است * ز دست ماهوشى همچو آفتاب خوش است
ز دست كبكخرامى بطى چو چشم خروس * به وقت آنكه پرد ز آشيان غراب خوش است
خوش است من چو بگريم بخنده آيد يار * كه خندهء چمن از گريه سحاب خوش است
از آن نهفته غمش در دل خراب منست * كه جاى گنج نهان در دل خراب خوشست
ز رخ نقاب ميفكن مگر به مجلس شاه * كه آفتاب در آن بزم بىنقاب خوش است
پناه دولت و اسلام ناصر الدّين شاه * كه ملك را كنفش ملجأ و مآب خوش است
جهان مباد بجز در پناه او خرم * كه تا جهان بود آن شاه كامياب خوش است
و له
زندهء جاويد كيست كشتهء بازوى دوست * اى خنك آنكس كه داد جان به سر كوى دوست
ماه كشد در كمند طرهء طرار يار * شير درآرد به بند چشم چو آهوى دوست
* * *
هزار سلسله ديوانه آن پسر دارد * از آن دو طرهء مشكين كه بر قمر دارد
كسى به گردن جانان كند حمايل دست * كه در برابر شمشير جان سپر دارد