تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1739

مساهمون:

ص١٧٣٩
مىخواست شمع سر غمش سازد آشكار * ديدى چگونه آتشش اندر زبان گرفت در سايهء عنايت شه هركه يافت راه * نامش چو آفتاب كران تا كران گرفت

و له

عاشق ديوانه‌ام با كفر و دينم كار نيست * كفر و دين جز زلف و روى آن بت عيار نيست كى ز سر نقطهء خال تو يابد آگهى * آنكه در اين دايره سرگشته چون پرگار نيست
* * *
رهنماى عاشقان عشقست در اين ره هما * عقل را در بزم سلطان محبت راه نيست

و له ايضا

كنار آب روان ساغر شراب خوش است * ز دست ماه‌وشى همچو آفتاب خوش است ز دست كبك‌خرامى بطى چو چشم خروس * به وقت آنكه پرد ز آشيان غراب خوش است خوش است من چو بگريم بخنده آيد يار * كه خندهء چمن از گريه سحاب خوش است از آن نهفته غمش در دل خراب منست * كه جاى گنج نهان در دل خراب خوشست ز رخ نقاب ميفكن مگر به مجلس شاه * كه آفتاب در آن بزم بىنقاب خوش است پناه دولت و اسلام ناصر الدّين شاه * كه ملك را كنفش ملجأ و مآب خوش است جهان مباد بجز در پناه او خرم * كه تا جهان بود آن شاه كامياب خوش است

و له

زندهء جاويد كيست كشتهء بازوى دوست * اى خنك آن‌كس كه داد جان به سر كوى دوست ماه كشد در كمند طرهء طرار يار * شير درآرد به بند چشم چو آهوى دوست
* * *
هزار سلسله ديوانه آن پسر دارد * از آن دو طرهء مشكين كه بر قمر دارد كسى به گردن جانان كند حمايل دست * كه در برابر شمشير جان سپر دارد