تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1738

مساهمون:

ص١٧٣٨
دولتش پاينده يا رب باد كز انعام او * سالها باشد كه اندر نعمت و نازيم ما خورشيد سر زد اى پسر بگذار از سر خواب را * جامى به مى خواران بده بيدار كن اصحاب را تا زاهد افسانه‌گو ترك مسلمانى كند * بگذر به مسجد اى صنم بتخانه كن محراب را مشكين‌خط و خورشيدرو و دلها به چوگانش چو گو * در چين شكسته زلف او بازار مشك ناب را

و له ايضا

پارسايان كه به عشقند ملامتگر ما * كاش بىپرده ببينند رخ دلبر ما در تن ما ز ازل عشق تو با جان به سرشت * تا ابد عشق تو بيرون نرود از سر ما دور از قافله مانديم در اين باديه كو * خضر راهى كه به‌سوى تو شود رهبر ما چرخ خاكستر ما را كند اكسير مراد * گر بسوزند به عشق تو صنم پيكر ما

و له

من نه ديوانهء آن زلف چو زنجيرم و بس * كه درين سلسله ديوانه چو من چندين است با گدايى در ميكده خوشباش كه جم * داشتى حسرت خشتى كه تو را بالينست

و له

ما را نه غم جنت و نه حسرت حوراست * با دوست خيال دگرى عين قصور است بىروى تو گر صبر ندارم عجبى نيست * دارم عجب از آنكه تو را ديد و صبور است

و له

تا پرده از جمال خود آن دل‌ستان گرفت * خورشيدوار حسن جمالش جهان گرفت