امجد اكرم آقاى مستوفى الممالك ممتاز و سرافراز آمد و سالها به اين شغل جليل مفتخر چندى نيز وزارت لشكر بر آن جناب مقرر شد رفتهرفته بر مدارج اعتبارش افزود و به معارج ارتقا صعود نموده به وزارت دفترخانه مباركه استيفا برقرار گرديد حال چند سال است كه به اين منصب ارجمند سربلند و جنابش ملجأ و مرجع اهالى ايران و آستانش محل آسايش دانشمندان جهانست با اينكه از خدمات ديوان اعلى كمتر فراغت دارد اقتضاى ذوق فطرى و ذكاوت جبلى گاه جنابش را به نظم اشعار و نشر آثار مىدارد و آنچه از بحر طبع ذخارش طراوش نمايد به نوك خامهء درربار بر صفحه مىنگارد بيتى چند از مثنويات آن جناب كه رشحى از سحاب و پرتوى از آفتاب است در نظر بود تيمنا زيور اين كتاب نمود از اوست :
سنيان كاندر عداوت ذو فناند * عنكبوتآسا به خود برمىتنند
زين سبب بو بكر را دارند دوست * ثانى اثنين إذ هما فى النار اوست
هست اين نص عناد آن دغل * كه بيان فرمود حق عز و جل
ثانويت ضد شييى است اى عمو * ضد اگر نبود تو او را يك بگو
با محمد هركه او ثانى بود * موردش آنجا كه مىدانى بود
چون على را نفس احمد خواند حق * لاجرم بر دست از عالم سبق
قل تعالوا ندع ابنا را بخوان * نفس احمد شاه مردان را بدان
گر تو خودبينى خود را كم كنى * قطرهء هستى خود را يم كنى
باورت گردد كه احمد با احد * چون على با احمدست او متحد
اين سه مصباحاند و مشكات و زجاج * مىپذير از من مكن جنگ و لجاج
اجنبى را تا به كى داخل كنى * بىدلى را چند اهل دل كنى
آشيانه جغد و بلبل خود جداست * گوهر از هامون طلب كردن خطاست
گر گهر خواهى به دريا روى كن * ترك اين تلبيس و گفتوگوى كن
آنكه از سر تا قدم عيب آمد است * چون جليس مجلس غيب آمد است
مرگ را بر خود مدان اسباب قهر * گرچه از وى خائف آمد خلق دهر
يك مثل گويم تو را من گوش دار * بر خردمندان بسى آيد به كار
مرغ اندر روى تخم خود نشست * عاقبت بينى كه خود او را شكست