بود و بر سبيل سياحت وقتى به شيراز آمد خدمتش روزى شد مردى با اخلاق و درويشى بىنفاق و صاحب صفات حميده و حالات پسنديده بود از اوست :
به كام دل زند تا دست و پا در خون خود صيدم * سرم از تن جدا چون مىكنى بندم ز پا بگشا
* * *
به هيچ جا نرود جز به آشنايى كس * به غير عشق كه كارش به آشنايى نيست
هرآنكه در زند او را به محرمان گويد * درش بر وى گشاييد گر وفايى نيست
* * *
فلك چو يافت حياتم در آشنايى تست * نمىشود كه تو را با من آشنا نكند
و له
چو قاصد بنگرد حال زليخا رحم نگذارد * كه با يوسف ز حال ساكن بيت الحزن گويد
* * *
كسى به ياد ندارد شهى چو پادشه ما * كه شيوهاش همه بيداد و دادخواه ندارد
* * *
به گوشم آمد آواز پرى خوشنود گرديدم * چو دانستم كه با او ناوك صياد مىآيد
نگويم جاى مى شادى فروشد مىفروش اما * بسى ناشاد ديدم كز در او شاد مىآيد
و له
بقاى شمع بادا رفت بر باد * اگر خاكستر پروانهاى چند
* * *
شرمنده خط تا نشود يار وفايى * خواهم كه نشان زاه در آيينه نماند
* * *
گشتم از طعنه او فارغ و از رشكم كشت * ناصحم كاش نمىديد به روى چو مهش
* * *
اگر مىبود عشق پردهسوزى * نهان در پرده كى ماندى جمالش
* * *