تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1727

مساهمون:

ص١٧٢٧

و له

برخيز هلا آب فروريز به آذر * اكنون كه بهار آمد و شد آذر و آبان خيز آن مى لعلى ده اى آنكه همىهست * ياقوت درخشان تو چون لعل بدخشان آن بادهء رخشنده كه در ساغر بلور * از غايت لطف است چو خورشيد درخشان بستان به گلستان ارم ماند امروز * برخيز بتا تا به خراميم به بستان آخر نه فروزان شو اى اختر مسعود * آخر نه خرامان شو اى سرو خرامان خفاش نه‌اى چند نهان مانى در روز * خورشيدى و خورشيد روا نبود پنهان امروز ببايد به درآييم من و تو * هريك ز پى كارى سرمست و غزلخوان من بر در خسرو ز پى تهنيت عيد * تو از پى گلگشت چمن خرم و خندان

مسمطات

آمد خرم بهار گيتى پدرام كرد * بايد آغاز كار فكر سرانجام كرد روى دلارام را ديد روى دلارام كرد * قصهء جمشيد گفت ذكر مى و جام كرد خادم بزمى به چين ساقى جامى بيار * روزى بس خرم است باده فراز آوريد شربت نخوت دهيد داروى آز آوريد * در حرم مىفروش روى نياز آوريد زان مى نوشين مرا جامى باز آوريد * از چه نخيزيم شاد وزچه نشينيم زار بلبل بر شاخسار نغمه سرايد همى * صلصل زان لحن خوش غم بزدايد همى فاخته كوكوزنان جان بفزايد همى * كبك به صورت درى لب بگشايد همى خرم بر طرف دشت خندان بر كوهسار * لالهء نعمان به شخ همچون بيجاده شد نرگس مخمور و مست مانا از باده شد * شاخ سمن بىسلب چون صنم ساده شد سوسن در بندگى لعبتى آزاده شد * از قدم فرودين وز اثر نوبهار باغ ز نقش و نگار غيرت فرخار گشت * راغ ز بوى بهار دكهء عطار گشت دشت ز انفاس باد تبت و تاتار گشت * باد فرح بيز شد ابر گهربار گشت