ترك چشمش به گريه از آشوب * لب لعلش به توبه از دشنام
خال هندوى او ز غايت زهد * پيرو شرع و تابع اسلام
چشم جادوى او ز فرط ورع * ديده بربسته از گناه و حرام
رفت در هر مقوله گفتوشنود * تا سخن دررسيد از مى و جام
لب به مدح و ثنا گشاد بعيد * در مديح شهنشه ايام
فخر اسلام ناصر الدّين شاه * كه ازو كار دين قرين قوام
هم ازو معدلت فزوده فروغ * هم ازو مملكت گرفته نظام
آسمان جلال و بحر شرف * آفتاب ملوك و فخر انام
از ولاى تو حرز تن جويند * نطفه در صلب و مضغه در ارحام
كين تو دشنهايست در پيكر * بغض تو خنجريست بر اندام
آفتابيست روى تو روشن * بوستانيست تخت تو پدرام
از تغزل قصيدهييست كه تخلص به مدحت سلطان كرده
مى در پيالهاى بت ترسا كن * ترويج دين و كيش مسيحا كن
هم دامن عطر به كمر برزن * هم آستين بخشش بالا كن
هين مايهء نشاط به ساغر ريز * هان داروى سرور به مينا كن
تا غم به عرق و پى نكند رخنه * از باده سد رخنهء اعضا كن
تنپرورى خوش است و تنآسايى * طاعت گذار و صحبت صبها كن
بىجرم مال شيخ به غارت ده * بىشرع خوان واعظ يغما كن
نىنى ز فرط جهل مشو غره * انديشه از شريعت غرا كن
تا برشوى به منبر يكتايى * حمد و سپاس ايزد يكتا كن
تا درشوى به خلوت الا هو * حق را برى ز شركت الا كن
هل شاهد و به رضوان چشمك زن * نه ساغر و به كوثر ايما كن
گر حلهء بهشت طمع دارى * بستر ز خار و بالين خارا كن
در وادى شريعت مسكين گير * در خطهء طريقت مأوا كن