زمين شد غيرت گردون ز زيورهاى گوناگون * گل سورى ز آذريون مه و مهر درخشانش
وجود شه چو واجب شد قوام دين و دولت را * از آن آورد يزدان از عدم در صدر امكانش
يكى انديشه آوردم نهاد حزم و حلمش را * دو برهان مبرهن يافتم البرز و شهلانش
بياى اى چرخ مينايى بيا اى عهد برنايى * ببال اى ملك دارايى كه دورانست دورانش
در صفت بهار و مدح چاكران دربار
خوشا ارديبهشت و باغ و راغ و فروآيينش * قضا ايمن كناد از آفت كانون و تشرينش
بر اسب پيلتن نيسان چو رخ بنهاد زى بستان * پياده مات ماند آبان جدا از شاه و فرزينش
چو چوگان كرده بهمن پشت و شد از گلستان بيرون * ز تيغ كوه غلتان شد بصحرا گوى سيمينش
صبا افروخت از گل قبلهء زردشت در هر سو * قوى ماناد محكم تا به محشر ملت و دينش
ز خويد و لاله گويى شخ به مرد جوهرى ماند * كجا از زمرد و ياقوت بستر كرد و بالينش
زمين چون گنبد اخضر پر از انجم پر از اختر * كه از نسرين و از نستر فروزان ماه و پروينش
جهان شد غيرت چين و ختن از نكهت نافه * مه من در چمن بگشاده گويى جعد پرچينش