عروس غنچه را تا ابر نيسان گشته مشاطه * به نرخ جان شيرين بلبلان بستند كابينش
هواى سبز و صحرا عبيرآميز و عنبرسا * همانا عنبرسا را عجين كردند در طينش
چمن فردوس ديگر گشت و هر جو كوثرى تازه * درين فردوس نك غلمان و حورا سرو و نسرينش
بساط بوستان از انبساط و وسعت و ترتيب * بود چون بزم صهر شاه و دست گوهرآگينش
نظام الملك و المله كه دهر از رفعت و همت * به مردى گفت تمجيدش به رادى كرد تحسينش
اگر از قرب شه نازد كسى اين فخر او را بس * كه صهر خويشتن فرموده سلطان السلاطينش
هنر را قدر و مقدار است از شأن و مقاماتش * ادب را طرز و قانون از رسوم و از قوانينش
ز طبع عنصرى مانا سخن دادند تعليمش * ز راى بو على گويى خرد كردند تلقينش
بود چون بستهء شكر فرحافزا مقالاتش * بود چون رشتهء گوهر روانآسا مضامينش
مكين عالم سفلى و با علويست پيوندش * قرين مركز خاكى و با قدسى است تضمينش
بسنجد گر به ميزان دهر با كوه گران حلمش * نجمد از گرانسنگى ز حمل كفه شاهينش
ز باس او گريزان بدسگال آسيمه سر آرى * شهاب كلك او آسودهخاطر از شياطينش
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1723
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٧٢٣