شود از چهره رخشانش فلك پرشررا * بود از نرگس فتانش جهان پرفتنا
سر زلفين چو ثعبانش به گرد لب لعل * تا كسش ره نبرد سوى عقيق يمنا
بست از خال به رخ زان ره آمد شد زلف * تا به فردوس برين ره نبرد اهرمنا
سر آن چاه زنخدانش نهفت از خط سبز * كاندر افتد دل سرگشته به چاه ذقنا
تا برآرد دل از آنه چاه و درآرد به كمند * رشتهء زلف فروهشته برو چون رسنا
تلى از سيم نهان كرده به ديباى حرير * گاه بنموده كه اينم بر و آنم بدنا
موى آويخته بر كوه كه اينم كمر است * پسته آميخته با قند كه اينم دهنا
پروريدش مگر از شيرهء جان دايه كه هست * شهد گفتار و شكرخنده و شيرينسخنا
دانهء خال رخش را نه پديد است بها * گوهر لعل لبش را نه هويدا ثمنا
كاش آرند ز كنعانش چو يوسف سوى مصر * كش بخرد به زر و گنج عزيز زمنا
آسمان شرف و مجد ملكزادهء راد * هركجا نامش آنجا ز شرف انجمنا
يد سگالش را باشد گه هيجا و ستيز * تير تابوت و لحد خنجر و خفتان كفنا
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1716
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٧١٦