تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1714

مساهمون:

ص١٧١٤
خدمتش به منصب كتاب‌دارى منصوب و در ركابش به صفحات عراق متوطن شد و تكميل كرد از يمن تربيت نواب و الا تتبعى كامل حاصل نمود طبعى پخته و شعرى سنجيده دارد و ترقى خواهد كرد در مدرسهء دار الفنون به تحصيل علوم طبيعى اشتغال دارد از اوست :

در مدح نواب مستطاب اردشير ميرزا

اى مشكبار طرهء مشكين دلبرا * در حلقه مشك دارى و در تاب عنبرا نىنى نه عنبر است و نه مشكست ولى مدام * بىمشك و عنبر از تو گيتى معنبرا فرخ فرشته‌اى و به خلد اندرت مقام * از عود خاك بالت وز نافه شهپرا گونه غرايت اما چون طوطيان هند * گردى به گرد پسته و بادام و شكرا هاروت عهد گويم و ماروت خوانمت * چون بينمت كه زهره‌كشى تنگ در برا گر هندويت سرايم با آن رخ چو خلد * هرگز سزا نباشد در خلد كافرا ور خوانمت چو جادوى افسون‌گراى عجب * آميزش پرى چه بود با فسونگرا جادو اگر نه‌اى ز چه در چاه بابلى * هندو اگر نه‌اى ز چه بپرستى آذرا افتى گهى به مژه و غلتى بر ابروان * رويين‌تنى چه بينمت از تير و خنجرا نىنى چو زنگيان گه آسايش از مصاف * از تيغ و تير كردى بالين و بسترا بر كتف آفتابى از غاليه زره * بر فرق ماهتابى از نافه مغفرا تيره‌شبى همانا بر خيره‌چشم من * يا سايه‌اى ز رايت شهزاده خاورا شهزاده اردشير زهى خاوران خداى * كز باخترت ملك سزد تا به خاورا

ايضا در مدح نواب و الا اردشير ميرزا

آمد ز درم دوش يار زيبا * چون از در وامق و رود عذرا ماه رخ او را نه ماه همبر * سرو قد او را نه سرو همتا از سرو نرويد دو باغ سنبل * وز ماه نخيزد دو قرص بيضا گفتمش بتا گاه شادكامى است * بنشين و بنوش و ببخش صهبا آن باده كه اندر شبان تارى * تابنده بود همچو مهر رخشا